تبلیغات
.
.

امروز سالگردم ورودم به خارگ بود. یک روز شلوغ، با سه مصاحبه زمان بر. یک سال گذشت. یک سال پیر تر شدم، و یک سال با تجربه تر. از پست قبلی تا الآن خیلی چیزها تغییر کرده. ماه محرم اومد و رفت. و شاید برای من به گرمی سال های قبل نبود، شاید چون از خونه دور بودم. پاییز امسال مثل پاییز سال های قبل نبود، شاید چون خش خش برگ ها رو مثل سال های قبل احساس نکردم. تو این مدت سه بار اسباب کشی کردم. تو این مدت باز تنها شدم. تنهایی خودش عالمیه، اما تو شهری که خودش تنهای تنهاست، تنهایی خیلی سخته.

نگاه به کارنامه یک سالم میکنم. خوب یا بد گذشته، اما نه منکر از دست دادن یه سری چیزهام و نه دلخوش به دست آوردن یک سری چیزهای دیگه. دوری یک سالم از انجمن داستان خیلی فرصت ها رو ازم گرفت و کمی از خواسته هام دورم کرد. دوری یک سالم از خیل رفیقام، خیلی از دلخوشی ها رو ازم گرفت. و دوری یک سالم از کارناوال سفرها، منو از اون شادابی انداخت.

فصل من از اول پاییز شروع میشه. تا اینجاش کمی سخت بوده، اما خدا کنه فصل های پیش رو مثل سابق بگذره.

..................................................

پی نوشت 1: برازجان خواهشاً تو دیگه نلرز ... لرزش تو، لرزه بر جانمون میندازه ...

پی نوشت 2: یکی از نقدهای داستانیم در آبان ماه تو ماهنامه اقلیم نقد چاپ شد:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920818000899

پی نوشت 3: دو تا از بهترین گزارش های خبریم تو سال گذشته که خیلی توی خاطرم موندگار شد، و البته با استقبال خوبی همراه شدند:

http://farsnews.com/newstext.php?nn=13920912001547

http://www.pgnews.ir/showpage.aspx?id=72786

پی نوشت 4: دو تا از بهترین گزارش های تصویریم تو سال گذشته:

http://nakhnews.com/newsF-3531.html

http://nakhnews.com/newsF-2879.html

پی نوشت 5: و نمایشگاه عکسی که قراره توی اربعین برپا کنیم و خیلی وقتم رو گرفته:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920908000195

پی نوشت 6: هدف بزرگی رو انتخاب کردم. اما تنهایی گاهی بدجور آدمو ناامید می کنه ... دلم یه همکار پرشور میخواد که مثل خودم عاشق سرک کشیدن باشه. خیلی وقته دلم برای نوشتن یک داستان، برای سرودن یک بیت شعر، برای رفتن به یک سفر دور، برای نوشتن یک نقد جنجالی و برای دور هم جمع شدن های بی دغدغه تنگ شده. منتظرم یک روز خوب فرابرسه ...

پی نوشت 7: دلم هوای حافظیه رو کرده ... زیر اون سروهای بلند روی نیمکت ها نشستن و خش خش برگ ها رو زیر پات لمس کردن. دلم تنگ توی کوچه باغ های قصر دشت و معالی آباد قدم زدن و طعم گس خرمالوها رو زیر دهنت حس کردنه ... دلم هوای تازه می خواد ...




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، پاییز، هوای تازه،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 آذر 1392 توسط مسعود جعفرزاده

غربت، سکوت و دلتنگی ... دوری غربت می سازد و غربت دوری. گاهی در میان این همه آشنا و این همه هم زبان غریبی. اگر گوشی نباشد برای شنیدن و دلی نباشد برای درد دل کردن، چشمانی نباشد برای آرامش دادن و لبخندی نباشد برای امید دادن، در میان این همه آشنا باز غریبی. و نزدیک نزدیک هم که باشی دور ِدوری. دوری غربت می آورد، غربت سکوت، سکوت تنهایی، تنهایی فکر، فکر خاطره و خاطره دلتنگی ... و دلتنگی چنگ می اندازد به گلویت و آرام آرام فشار می دهد تا نگاهت گم شود میان هیاهوی کلاغان روی لیل. زیر لب آهسته می گویی: غربت، سکوت و دلتنگی ... برای خودکشی کافیست ...

پاییز اما ... تولدی دوباره است و مهر امیدی دوباره تر ... صدای خش خش برگ ها می آید. نسیم پاییزی دوباره لب پر می زند زیر دماغم. پاییز حا و هوای صبح هایش سوا از صبح های دیگر است. دل تنگی ام را می گذارم به حساب مرور خاطرات شیرین گذشته. دلم تنگ به شوق ِ مدرسه خوابیدن است، تنگ روی برگ ها دویدن، تنگ دو دو زدن های دسته جمعی و نان و پنیر خوردن میان راه. تنگ دلهره شب امتحان و گلایه های معلم از درس نخواندن و اشک هایی برای یک نمره ی کمتر.

دلم تنگ بی دغدغه لگد زدن زیر برگ های خشک کنار پیاده روست. دلم تنگ بی دغدغه خندیدن، بی دغدغه دویدن، بی دغدغه زندگی کردن است. دلم تنگ است. شاید تنگ روزهای کودکی ...

........................................................................................

پی نوشت 1: 9ماه گذشت و چه دیر آمد راسپینای من. پادشاه فصل ها، تالار رنگ ها، پاییز، فصل من. فصل رویش شکوفه های قلم در دست. من مهرماهی، دلم می خواهد ذوق کنم برای کیف و کتاب نو. برای دیدار روز اول مدرسه و دوستانی که با یک لبخند سند دوستیمان را امضاء می زنند.

پی نوشت 2: کتابی برای خواندن ندارم، و شاید هم حوصله ای ...




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، آیه های پریشانی، سکوت، غربت، دلتنگی، پاییز،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مسعود جعفرزاده
خستگی که شاخ و دم نداره، اینم یه نوعشه دیگه ... یکی از آخرین شعرهام

 

گاهی به سرم می زند بگذرم از روزگاری که ...

در و دیوار آن پر است از غباری که ...

 

دوباره کوچه های خلوت آن شهر تاریک و ...

دوباره سکوت و سرمای آن دیاری که ...

 

میروم که گم شوم میان هم همه ها و ...

میروم میان آن همه دود، بکشم دو نخ سیگاری که ...

 

سوسو می زند چشمم میان پنجره ای باز و ...

با خاطراتی کهنه مانده ام در انتظاری که ...

 

راویان شب همه از برند حکایت من و ...

نوای دلنشین سکوتم شکسته با سه تاری که ...

 

منم آن یادگاری لقاح سرد زمستان و ...

ساقه ای خشکم که می کشند در انتظار آن بهاری که ...

 

سایه ام دوباره ماتم کرد با دو سرباز و ...

عقربه های ساعتم خوابند در آن قراری که ...

 

قرص هایی که خوابم کرد میان آن ریل و ...

آخرش دیدم که می آید، همان قطاری که ...


م.ج

....................................................

پ.ن: فقط کمی خستم. خسته ... همین. پاییز هم پاییزایه قدیم ...

پ.ن: بیا ای صبح، بیا که غمگینم از شب های تاریکی که ماتم کرده در خویش ...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط مسعود جعفرزاده

تا اواسط که رسیدم، هنوز انتظار داشتم این مقدمه باشد و داستان هنوز شروع نشده باشد. اما این انتظار خیلی زود به عادت تبدیل شد و آرام آرام داستان مرا کشید سمت خودش.آنقدر محو آرامشش شدم که درست ندانستم داستان بود یا یک کتاب روانشناسانه. مرا ول نکرد به امان خودم؛ اینقدر به فکرم چسبید تا در یک هفته برای بار دوم بخوانمش و این بار از دید نقد هم نیم نگاهی داشته باشم به این دایره المعارف نادر ابراهیمی.


روزمرگی هایی که عشق را می سازند (نقد داستان یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی)

خلاصه داستان

داستان از جایی آغاز می شود که یک معلم ادبیات گیلکی کوچک اندام، دو ماه را در زندان های دژخیمان گذرانده و 23 روزش را شکنجه شده است و حالا بی آنکه برادر خانمش را لو داده باشد آزاد شده  و با خانواده کوچکش در جایی آرام نگاهی به گذشته  و نیم نگاهی هم به آینده دارند و جریان نحوه ی آشنایی تا ازدواجش با دختر آذری بلند قد روستایی را بصورت گذرا، همراه با باورهای سیاسی خود بازگو می کند.

ریتم داستان تندتر می شود و نحوه اخراجش، زندانی شدنش و سقط فرزند اولش را در چند صفحه خلاصه می شود و برای سرپا نگه داشتن زندگی ای که تازه شروع شده شورع می کند به دست فروشی و فروختن کتاب هایش. اما باز توسط ماموران رژیم بساطش جمع می شود و اینجا عده ای با او همراه و هم صدا می شوند. عده ای برایش زیر راه پله کاری را فراهم می کنند و برخی کتابهایشان را به رایگان به او میدهند.

انقلاب می شود. شغل های جدید آغاز می شود و زندگی روال عادی خود را در پیش می گیرد. عشق کمرنگ می شود و آنها برای تزریق دوباره عشق به زندگیشان فصل جدیدی را آغاز می کنند که شامل برنامه ای ساده و روزمره و تمرد گهگاه از آن می شود. هفته را از یکشنبه آغاز می کنند و شروع می کنند با عادت ها جنگیدن و نو کردن کهنگی ها. به هنر، ورزش و تفریح روی می آورند. به بازدید از نمایشگاه ها، کودکان بیمار و رسیدگی به امورات روزمره می پردازند و ایان می گذرد.

فصل سوم اما جدالیست بین دو بار برای بودن یا نبودن برنامه ای که برای رفع کهنگی ها و عادت ها آنده بود و حالا خود عادت شده، یک چارچوب، و بوی کهنگی گرفته. تمرد از این برنامه باز هم رمز تازگی و طراوت آن شناخته می شود و حال با هم سعی می کنند توصیه این برنامه به دیگران که کم کم حالا به آنها همراه شده اند و آن برنامه را پذیرفته اند و عاشقانه آرامی که همچنان ادامه دارد...

........................................................

نقد داستان

این کتاب مشتمل بر 240 صفحه، با دو زاویه دید دانای کل و اول شخص، در سه فصل نوشته شده است. داستان دیالوگ محور و با درونمایه ای عقایدی و داستانی روایت وار است.

"یک عاشقانه آرام" را همچون اسمش باید آرام خواند. داستانی که سراسر فلسفه است. سراسر قطعه های ادبی ماندگار. سراسر سخنان حکیمانه. و برای تمامی دوستداران این مباحث چیزهای زیادی برای گفتن دارد. کتابی پر از باورهایی به ظاهر ساده اما اندیشمندانه.

داستان آرام تو را پیش می کشد و بند بند جملات همانقدر که ساده است، همانقدر هم می شود هفته ها در آن اندیشه کرد.

نویسنده سعی کرده است تا با برقراری دیالوگ بین شخصیت های اصلی داستان دو فرهنگ متفاوت، از دو جنس مخالف و از یک نسل را برای ما بازگو کند.و شیوه نگارش داستان، که درونمایه ای عقایدی دارد خواننده را وادار می سازد تا گاهاً با ذکر علل، عقاید را خواسته یا ناخواسته بپذیرد.

در نگاه اول شاید داستان فانتزی به نظر برسد، اما به عمق آن که نگاه می کنی، متوجه جدیت آن می شوی. تا اواسط آن که میرسی انتظار داری این مقدمه باشد و داستان به زودی شروع شود، اما رفته رفته به آن عادت می کنی. گیله مرد کوچک اندام و"عسل" دختر آذری بلند قد سفید روی، دو نماینده از نسل دهه 30 هستند که دغدغه های خود را بازگو می کنند و گاهاً با وجود اختلافاتی کوچک، زندگی را بر پایه مشترکات استوار می سازند.

شخصیت شناسی

هر چند در این داستان سایر شخصیت ها در سایه شخصیت پررنگ دو شخصیت اصلی داستان (گیله مرد و عسل) قرار می گیرند، اما نادر ابراهیمی، به شخصیت هایی دیگر هم خوب پرداخته و برخی را بنا به نیازی که در داستان دیده، تنها در حد یک تیپ نگاه داشته . او شخصیت شناسی افراد گوناگون را با ذکر ظاهرشان به خوبی بیان می کند. بانوی کتابدار چادری با خصوصیاتی که نوسنده از او تعریف می کند به خوبی در ذهن خواننده می نشیند.و همچنین مددی و ... که با وجود اینکه چندان مورد پرداخت قرار نگرفته اند، اما خواننده می تواند آنها را به خوبی مجسم کند و برای او ملموس است.

فضاسازی

او به خوبی حرکات و فضاسازی ها را بازگو می کند همانطور که می گوید" ایستاده ام و نگاه می کنم.قدری عرق کرده ام. آدم هایی که بی اراده توقف می کنند یا میل به آن دارندکه مغلوب نشوند، یا کهنه خری را کاری شرم آور می دانند، یک بری می ایستند. یک شانه شان مردد به جانب بساط من است.انگار که در حال عبورند و هیچ چیز متوقفشان نمی کند. نام کتاب ها از زیر نگاه هایشان لیز می خورد و رد می شود ...".  و او فضای انقلابی و سیاسی کشور را هم با نگاهی فانتزی به قلم می کشد " هیچ کس نفس نمی کشد.هیچ کس اعتراضی نمی کند، اعتراض در قلب ها می ماند تا شکوفه کند" و همه این ها را به خوبی می توان در صفحه 51 داستان مشاهده کرد.

نثر داستانی

داستان و متن آن از انسجان خوبی برخوردار است و یکدستی آن تا آخر داستان به خوبی حفظ شده است.

ما در نوشتار داستان با نوعی ساختار شکنی و نوآوری مواجه هستیم. نوشته ای فانتزی گونه اما واقعی که کم کم در دل داستان فرو می رود و علی رغم پیرنگی که چندان با فراز و فرود و گره گشایی های داستانی همراه نیست، خواننده را به خوبی به سمت خود می کشاند و زندگی ای آرام و عادی را به شیرینی به تصویر می کشد و در فصل دوم روزمرگی های داستانی را به خوبی با تم داستان  و گذشت زمان در هم می آمیزد و آنرا برای خواننده در جای جای داستان می شکافد.

پرداخت داستان

او در داستان گاهاً چراهای زیادی را مطرح می کند.

"چرا نا امیدان دوست دارند که ناامیدی هایشان را لجوجانه تبلیغ کنند؟چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی ابدی قلمداد کندد؟چرا پوچ گرایی ..." ص 49

ریتم یک عاشقانه آرام، گاهاً تند تند می شود. مثلاً آنجا که بر خلاف مقدمه چینی چندین صفحه ایش، انقلاب به سرعت می آید، کودک اول میمیرد، کار و زندگی دچار دگرگونی هایی می شود. آشنایان جدیدی به متن داستان ورود پیدا می کنند. و کودکانی رشد کرده وارد داستان می شوند.این ریتم آنقدر تند است که میان ریتم آرام این داستان خود نمایی می کند ص 60 تا 63

 و در جایی او به مباحث فلسفی رابطه انسان و تاریخ در دل داستان و طی چندین صفحه پاسخ می دهد. ص 178 تا 180

شعار زدگی ها

شعار در این داستان به وفور یافت می شود. این ها آنقدر زیاد هستند که گاهی شک می کنی آیا نویسنده اینها را به عمد وارد داستان کرده یا نه؟ و این شک زمانی بیشتر می شود که نویسنده در پشت چهره "عسل" به این شعار ها واکنش نشان می دهد و آنها را نفی می کند.

مثلاً آنجا که پسر می خواهد برود خارج و با هر حرکت دشنام می دهد و نویسنده در دل خود به او پاسخ می دهد و می گوید که روزی رکیک ترین دشنام ها را به خود خواهد داد و یک روز خواهد دید از چنگ مردم  و وطن خود می توان گریخت اما از چنگ گندیدگی روح خویش ممکن نیست. ص 150

و یا آنجا که ولایتی، وزیر امور خارجه بدون محافظ و بی دغذغه کوه نوردی می کند. ص 184

و آنجا که پسر با این کلمه مادر که "ما فقط برای هم آفریده شده بودیم" به شعاری بودن کلام پدر و مادر اعتراض می کند و می گوید"خدا این ها را فقط برای این ساخته که شعار بدهند" و یا باز عسل در پاسخ جمله ای دیگر از دخترش مبنی بر شعاری بودن کلام آنها، پاسخ می دهد"شعار دادن  و شعارها را برنامه کار قرار دادن، دوای تمام دردهاست. آنها که شعار نمی دهند، فقط به خاطر آن است که می ترسند که مجبور نشوند پای شعارهایشان بمانند و نسبت به شعارهای خود وظیفه مند شوند. شعار نمی دهند چون وحشت دارند ازین که نتوانند" و این را به نظر می رسد نادر ابراهیمی به عمد در داستان آورده و پاسخ خود بوده مبنی بر نقد شعارزدگی داستان.ص201 تا 205

طعنه و طنز

داستان طعنه های ظریفی را پشت خود نهان کرده است. مثلاً جایی که به دنبال عسلِ اصل می گردد و با زنبور صحبت می کند. و یا جایی که سخن از قزاق ها می شود.

و طعنه هایی که داستان را شیرین نموده نیز به خوبی در دیالوگ ها آورده شده است و چاشنی طنز را به خوبی در داستان زده اضافه کرده. مثل طعنه های عسل به خانم کتابدار ص 124 و یا آنجا که دست خالی و با گل های خیالی به دیدن بچه های بیمارستان می روند ص 144 تا 147

عقاید نویسنده و تجارب

هر چند نویسنده سعی بر این داشته که عقایدش به وضوح بیان نشود، اما در این امر چندان موفق نبوده و رد پای او در برخی جاها توسط گیله مرد کوچک اندام داستان به خوبی نمایان می شود و نادر ابراهیمی مدام سعی دارد این نظریات را به خواننده القا کند و این کار را نیز آرام آرام و با ذکر دلایل انجام داده و زیادی این دیدگاه ها، در برخی جاهای داستان، داستان را از شکل داستانی خود خارج کرده است.

نادر ابراهیمی به خوبی تجربیات سیاسی  زندگی اش را وارد داستان نموده. چرخاندن گروه های سیاسی در قالب گروه های کوهنوردی، دو نمونه از تجربیات اوست که در داستان می بینیم. تجربیات سیاسی در فصل اول داستان و تجربیات کوهنوردی در فصل دوم، بخش پنجشنبه ها، به خوبی نمایان است.

دایره المعارف

ایران شناسی که او در داستان ایجاد کرده، آدم را برای گشت و گذاری در ایران ترغیب می کند. او از انزلی، کوهستان های سبلان، دره ون داربن، سرداب رود، خرابه های قصر حسن لو، سرد چال، لاهیجان، پلنگ چال، جزایر قویون داغی و یا آشوراده و ... سخن گفته و خیلی ها را توصیف نموده.

او یکجا همه بزرگان و هنرمندان را در داستان نام برده و انگار دغدغه فراموشی نام این بزرگان را داشته است. او یک کلکسیونی از این بزرگان را با آوردن نام مشکاتیان موسیقی دان، بیژنی خطاط،شفیعی کدکدنی، تریفِ خوش صدا، ولایتی وزیر امور خارجه، قشنگ کامکار، استاد فیروزه، مرتضی ممیز بزرگ، تختی، پهلوان، غلامحسین ناجی نقاش، شباهنگی نقاش، استاد بریانی، استاد احصایی خطاط، بهروز دولت آبادی، استاد جعفری خطاط، استاد محجوبی، شهوق، عباس کیارستمی، ابراهیم حاتمی کیا، محسن مخملباف، علی حاتمی بزرگ و ... رو را برای ما لیست کرده.

دغدغه ها و طرح های فکری نویسنده

او چندین جای داستان از نکات منفی روزگار شکایت می کند و آنها را برای خودش یک دغدغه قلمداد می کند و این از ورود کلمات بیگانه به زبان فارسی و ماندگار شدن آنها  و آنجا که او جای واژه هایی مانند موزه در داستان، "اثرگاه" می گذارد و آن را تکرار می کند،(ص 61) و یا "تصویر نما" را بارها بجای واژه تلویزیون استفاده می کند (160)، سعی در ترویج اصلاحات دارد.

او برای خیلی چیزها برنامه ای را مطرح می کند. از جمله احداث یک موزه هنر برای حفظ اثرات هنری اساتید ایران زمین و یا حل مشکلات خود اشتغالی بانوان ایرانی با راه اندازی دانشکده فرش و آموزش صحیح و اصولی و حرفه ای برای آنان و اعتای تسهیلات و امکانات برای سازندگی ایران. ص 162

او دغدغه های زیادی از جمله آلودگی طبیعت را در دل خود دارد و این را آنجا که برخی موسیقی شهری را با آلودگی صوتی وارد کرده به کوه و لطمه به موسیقی طبیعی اش با صدای پرندگان، یا موسیقی آبشارها، مطرح می کند.

او در سال 75 که داستان نگاشته شده پیشنهاد می کند که دو روز تعطیل پیاپی برای انسان لازم است و شروع می کند برای این ادعای خود دلایل عقلی و منطقی آوردن و چند سال بعد شاهد اجرایی شدن طرح او هستیم. ص 198

 

برخی جمله های ماندگار داستان:

در میان همه ی جانوران جهان، فقط انسان ها اعدام می شوند، به وسیله انسان ها. ص 8

خداوند خدا ، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چرا که می دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش در نخواهد داشت. ص 23 (روانشناسانه)

عادت رد تفکر است و رد تفکر آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زیستن. ص 31

لبخند تذهیب زندگیست. ص 34

پویش عشق، در خود عشق است، نه در گل عطر آگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا در گردنبند مرواریدی که به گردنش می اندازی. ص 36

معجزه در این است که هر جریانی به زمان محتاج است الا عشق. ص 37

بهترین دوست انسان، انسان است، نه کتاب. ص 45

هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند. ص 62

سعادت شاید چیزی نباشد الا همین اعتقاد مومنانه به سعادت. ص 62

بیا تا برکه های حقیر دغدغه را دریا کنیم ای دوست! چرا که هیچ دریایی، هرگز، از هیچ توفانی نهراسیده است و هیچ توفانی ، هرگز، دریایی را غرق نکرده است. ص 56

عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان. ص 74

عشق قیام پایدار انسان های مقتدر است در برابر ابتذال. ص 93

عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. ص 98

در عصر ما هر میخی در هر سنگی فرو می رود، فقط باید ابزارهای مناسبش را یافت. ص 154

صدا ادراک ذرات هواست. هنر، اما، ادراک حرکت زیبایی ذرات و عواطف انسانی ست.(فیلسوفانه). ص 159

عاشق شدن مسئله ای نیست، عاشق ماندن مساله ماست. عشق به اعتبار مقدار عشق است، نه شدت ظهورش. ص 190

مرگ مسئله ای نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی. ص 209

ما باید سرنوشت را وادار کنیم که سنگر به سنگر در برابر ایمان ما و اهداف ما و برنامه های ما عقب بنشیند و سرانجام، فروتنانه، پرچم سفیدش را به اهتزاز در آورد و فریاد برآورد، که: آری ... من، عیناً همانم که شما به آن رسیده یید. (روان شناسانه). ص 212

گریه حجامت روح است. ص 218


حرکت محصول اراده است. ص 233

.................................................................................................................

پی نوشت: این روزها میشه گفت از وقت های اضافی دارم بهتر استفاده می کنم. این رو خوندن چند کتاب و چند کار طراحی و عکاسی به من القا کرده. کتاب "جمجمه ات را قرض بده برادر" از مرتضی کربلایی رو شروع کردم، اما معلوم نیست کی تمومش کنم. تا اینجا که بد نبوده، امیدوارم بتونه منو شگفت زده کنه.




برچسب ها: مسعود جعفرزاده، برگ های پاییزی، نقد داستان، یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، روزمرگی هایی که عشق را می سازند، داستان،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط مسعود جعفرزاده

بوی خوب این ماه هم زیر شامه ام جا خوش کرده. مثل بوی نو بودن، مثل بوی نوروز که همیشه یک نوستالوژی می شود و می رود توی ذهنم و برایم خاطره می بافد. همیشه شامه ام قوی بوده. شلوغی دور و بر این روزهایم مثل شلوغی نوروز شده. و چه خوب است وقتی میان همه یک چیز مشترک وجود داشته باشد.

رمضان همیشه چرخش ساعت ها را به خوبی نشانم می داد و امسال چرخش ساعت کاریم را. کار کردنم از صبح به ظهر تا شب چرخیده. و شب تا صبح چه حس خوبی دارد شنا کردن در آب های خلیج تا ابد پارس. آرامشی که خوابیدن روی این آب دارد را شاید بارش ستارگان در دل کویر نداشته باشد.  و آرامشی که در خواب صبح هست در شب نیست.

افطار نزدیک است و من گرسنه... و یک آیه پریشانی دیگر:

سکوت لحظه های بی کسی،

              برای من دوباره تار می زند

میان بعض و اشک و آه من

          سری به کوچه های آن دیار می زند

همان دیار خلوت نگاه

              دیار عشوه ها و خنده ها و صد ادا

میان کوچه های بی عبور خاطره

                               ترا به یک ترانه دار می زند !

م.ج تیرماه 92

.......................................................................................................

پی نوشت: چه خوب است دریایی باشیم. هیچ دریایی از هیچ توفانی نمی هراسد و هیچ توفانی هم، هیچ دریایی را غرق نمی کند. می خواهم دریایی باشم. این ماه شاید بهترین فرصت باشد. دریایی باشید...




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، آیه های پریشانی، سکوت لحظه های بی کسی، دریا، سکوت،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 تیر 1392 توسط مسعود جعفرزاده

تشکر می کنم از تو؛

                       بابت آن همه بهانه ای که برایم بافتی.

حالا طناب دار محکمی دارم برای خودکشی!

 

 

خوابم با چند زنگ پی در پی پاره شد. غلتی زدم و میان خواب و بیداری به روزهای پرکار این روزها اندیشیدم؛ گرمای این روزها، نوید تابستانی پرکار را می دهد. خانه تکانی را که از نوروز حواله کنی به تابستان، یقیناً بهارت هم جابجا خواهد شد. خانه ای نو که فراهم می شود، حس آسایشی همراهش از سر و کولت بالا می رود. آسایش که بیاید آرامش هم دنبالش خواهد آمد.

باغچه را که شخم زدیم، علف های هرزش را که کندیم، آبی که به روی خاک های خشک شده اش پاشاندیم، بهار را به خوبی دیدم، میان گرمای تابستان. بویش هنوز زیر دماغم جا مانده.

.................................................................................................................

پی نوشت: خرداد پرکاری بود. خرداد حماسه ها. تنها گره ای که مرا به انتخابات وصل می کند، آرزوی راحتی و فراغت از دغدغه های بی شماریست که مردمان میهنم دارند. آن ها لیاقت آرامشی همیشگی دارند، حتی میان تابستان!

پی نوشت 2: جام جهانی سلام.

تسلیت نوشت: رفتن یه نویسنده از بینمون خبر بد خرداد بود. یاد فهیمه رحیمی، با کتابهاش همیشه زنده خواهد موند.




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، آیه های پریشانی، طناب، جام جهانی، انتخابات،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 خرداد 1392 توسط مسعود جعفرزاده

گاهی آن قدر سرت شلوغ می شود که خودت را فراموش می کنی. دغدغه ات را...صداهای درونت را...و یا مثل من، تمام خواب های شبانه ات را...

اما میان این همه شلوغی، باز وقت هایی (هر چند اندک) برای تنهایی داری. اما آرزو میکنم شما مثل من، در این وقت های اندک، خودتان را دوباره سرگرم نکنید.

سرگرمی این روزهای من که شده تقویم آینده را باز کردن؛ روزهای نیامده را ورق زدن، و با صفحات سپید آن درد و دل کردن.

دوست دارم وقتی می آیند کمی با علم به درد و دل هایم بیایند. کمی مرا بشناسند. تنهایی هایم را، سکوتم را، سایه سیاهم را. دوست دارم برایم بازگو کنند خواب هایی را که ندیدم، دقیقه هایی را که در شلوغی ها گم شدم و دغدغه هایی را که فراموش کردم.

اگر سرم خلوت شد، منتظر می نشینم تا ببینم چگونه این روزها می آیند. برای تسکین دادنم یا نمک پاشیدن روی زخم هایم.

................................................................................

پیشنهاد نوشت: به قول بزرگی، تا می توانید از سیاست دوری کنید، چرا که هر چقدر لباستان را جمع کنید، آخر کثافتش دامنتان را می گیرد...

پی نوشت: چه خوب است گاهی با آینده ات شطرنج بازی کردن!




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، سرگرمی، این روزها، سرگرمی این روزهای من،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 توسط مسعود جعفرزاده

نگاهی به ساعت انداختم، 5 صبح بود. هنوز تردید داشتم واسه خوابیدن یا بیدار موندن. خوابیدم. گمونم تا ظهر. اما طعم خواب نداد. کارها توی سرم راه می رفتن و توی دلم دلشوره می دوید. بیدار شدم و زدم بیرون پی کارهام. حالا ساعت 4 صبحه، هنوز نخوابیدم.

احساس می کنم قهرمان دوی استقامت شدم. مدام می دوم پی چیزی که انتها نداره ...

حالا باز طبع روشنفکریم گل کرده و دارم به این مقوله تکراری می اندیشم که کار می کنم برای زندگی یا زندگی می کنم برای کار؟


یکی از آیه های پریشانی سال گذشتم؛ اسفند91 :


سپید بود
سپید سپید قلبم
مثل موهای مادربزرگ
هر که رسید
صفحه ی تازه ای ورق زد
چند سطر عاشقانه نوشت
امضایی زیرش زد و رفت
حالا سیاهی هایش روی دلم سنگینی می کند
مثل سنگینی شانه های مادربزرگ
روی کمر خمیده اش


*  کلاً ساختارشکنی گاهی خوبه گاهی هم نه. اما بعضی ساختار شکنی ها خط قرمز دارن و بعضی ها هم نه. خیلی ها شاید کلاً از ساختار شکنی بدشون بیاد و برخی ها هم از ساختار شکنی بدون مرز. مثل غزل پست مدرن و شعر سپید. به نظرم ساختارشکنی های با مرز و محدوده بد نیست. بعضی ساختار شکنی ها هم ساکت و آروم ایجاد میشه و بعد چند سال صداش در میاد. حالا من گاهی از غزل پست مردن خوشم میاد!!!

* سال قبل که عید رو تو سربازی و با هم خدمتی ها جشن می گرفتیم، خیال می کردم این شاید بدترین نوروز زندگیم باشه. حالا که نوروزها رو دارم با هم مقایسه می کنم، نظرم عوض شده و نظرم چرخیده روی این عید. سال بعد شاید دوباره نظرم تغییر کنه!

...........................................................................

پی نوشت: سرعت اینترنت این روزها داره کلافم می کنه.

پی نوشت 2: زندگی رو زیاد جدی نگیرید. اگه زیاد جدی بگیرید، جدی جدی می گیردتون دیگه ولتون نمی کنه. مثل من ...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، سپید و سیاه، روزهای سیاه شب های سپید، زندگی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده

(رمز داستان برداشته شد)

منی که خودم را گم کرده ام

کله شق بودی و یک دنده. روی دنده لج که می افتادی مرغت یک پا داشت و همه را سیاه می دیدی، حتی من. مادرت همیشه می گفت: این تنها چیزیست که از پدرت به ارث برده ای و تو تا دوباره نام پدرت را می شنیدی چینی به سگرمه هایت می دادی و چشمانت را نازک می کردی. با در و دیوار گلاویز می شدی و من مدام آهسته حرف می زدم. نه با تو، که با دیوار محکمی که صدای خفه ام را می گرفت و همچون سیلی محکمی به من پس می داد که یعنی تو ساکت باش.

اشتباه از من بوده یا تو را نمی دانم. به گمانم هیچکدام. اما اگر من بیشتر اصرار کرده بودم، تو اگر کمی به حرفهایم گوش داده بودی، اگر و دوباره اگر، حالا شاید حال و روزمان این نبود. شاید هنوز با هم بودیم، مثل سابق. من و تو با هم.

لعنت. کلمه ای که ورد زبان این لحظه هایم شده و مدام پسوندی می چسبانم انتهایش و دوباره تکرارش می کنم. حالا که به زور از تو جدایم کرده اند، چرا باید پابند زندگی کسی ام کنند که نمی شناسم؟ ولی خُب، تو خواسته ای دیگر! مثل همیشه حرف حرف تو است و من تابع. می دانم، می دانم، اینبار هم اشتباه از من بود. بعد این همه سال، آخر نفهمیدم چگونه مجابت کنم و حرف هایم را به خوردت دهم.

این رفتارهایت را مثل کف دستم خوب می دانم. لابد باز تریپ جوانمردانگی ات گل کرده بود. مثل آن بار که با نصف حقوقت بغل بغل گل های آن دختر گل فروش را خریدی و دادی به آن پسر مادر مرده. می دانستم پای تصمیم گیری های آنی ات که وسط می آید، مرا به حساب هم نمی آوری و اسراری هم نمی کردم. اصلاً مادرت راست می گفت؛ بچه ای که هفت ماهه به دنیا بیاید بهتر از این هم نمی شود.

دقیقه های جداییمان را هر لحظه حساب می کنم و حالا فقط سه دقیقه مانده تا دو روزش تمام شود و با احتساب این دو روز، پنج روز و هشت ساعت از آخرین صحبتمان می گذرد و من مدام به این فکر می کنم که می شود ما یکی از همان نقاشی هایی باشیم که تو گه گاه می کشیدی؟ و هر بار آرزو می کنم خدا کند از آن نقاشی های بی سر و ته و سیاه و درهمی نباشیم که هر وقت روی بوم نقش می بست، ربع ساعت به آن خیره می شدی و فقط خودت از کشیدنش حظ می کردی. و دیگران تا نگاهشان به یکی از آنها روی دیوار اتاقت گره می خورد، ابرو در هم می شکستند و لب و لوچه شان آویزان می شد و چانه هایشان در هم.

دلم می خواهد مثل همان نقاشی آخری باشیم که کشیدی. روی همان نیمکت چوبی خالی کنار ساحل. یا نه اصلاً جای همان پرنده ای که حجم بزرگ و سیاهش جلوی غروب آفتاب را گرفته بود. و یا جای آن موج های کف کرده ای که دست به دامن ساحل شده بودند.

برای بار هزارم خاطره روز آخر را با خودم مرور می کنم. آن حادثه لعنتی را. من محکمتر به سینه ات می کوبم و تو پایت را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهی. درگیریمان دوباره بالا می گیرد و تو با نهایت لجبازی ات پیش می روی. باز با تمام دق و دلی ات سر من آوار می شوی و انگار مقصر تمام شکست هایت منم. یک آن دنیا تمام سنگینی اش را آوار می کند روی ما. و حالا ساعت هاست بوم های سیاه و درهمت جلوی چشمانم آتلیه باز کرده اند.

دوست دارم تعجب کنم از اینکه چرا نگذاشتی گره کور زندگی ات را راحت باز کنم تا حالا مجبور نباشم بنشینم و حسرت بخورم برای این دقیقه ها که گم شده ام میان دوراهی خوشحالی و پشیمانیِ سکوت رضایت آمیزم. سکوتی برای امضایت زیر آن کارت مقوایی کوچک که حالا سند بی کسی ام شده و در گوشم جار می زند که من مانده ام، تویی که نیستی و اویی که نمی شناسم.

حالا دقیق دو روزِ تمام شده است و من بهتر است بنشینم و شباهت های تو  و این ناشناس را سوا کنم. فکر کنم درست مثل خودت باشد. این را امروز عصر فهمیدم. بعد آنکه همه رفته بودند. وقتی رویش را از آن جوانک بلندقد گل به دست با آن تبسم کشدارش برگردانده بود. اینجا یاد تو افتاده بودم. یاد آن   وقت ها که سرت را زیر می انداختی و نوک انگشتانت یکی از تارهای نازک سبیلت را و گه گاهی هم تاری از میان ریش های چند روز نتراشیده ات دستچین می کرد و هی پیچ و تابش می داد. او هم عادت دارد سراپا گوش شود و با من درگیر. و تفاوتش شاید تنها قطره های اشکی باشد که روی گونه هایش می چکد.

هنوز چند ساعت دیگر از روز سوم مانده و من دقیقاً نمی دانم این که دکتر به این ناشناس و همراهش می گفت این را زمان مشخص می کند. گاهی یکی دو هفته و بعضی اوقات هم یک سال طول می کشد تا مشخص شود بدن را پس می زند یا نه برای من بوی استقلال می دهد؟ دوست دارم این را باور کنم. خوشحال باشم و همه چیز را کنار بگذارم و در جشن خوشحالی ام تنها به این فکر کنم که آیا می شود در یکی از نقاشی های تو، من همان قطره اشکی باشم که از چشمان این ناشناس چکیده باشد؟!

مسعود جعفرزاده/ 18 آبان ماه 91




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده

گمونم یکی از فصل ها جا افتاده. بعد از زمستون، تابستون اومده. خیال می کردم بهار میاد، اما گرمای زیاد هوا بهم میگه که اشتباه فکر می کردم. کولر رو روشن می کنم. بادش که بصورت می خوره، نوستالوژی خوبی رو تو ذهنم پیچ و تاب میده. تمام خاطرات کودکی یک هو جلو روم رژه میرن.

هنوز هم با دلگیری روزای جمعه سخت مشکل دارم. تنهایی هم که دیگه دوچندانش کرده. فقط 5 روز تا عید مونده و همه رفتن. خارگ گاهی مثل تبعیدگاه میمونه، حالا که کسی هم نیست دیگه ... برنامه شلوغی رو برای امروز تنظیم کرده بودم، اما دل و دماغش هنوز نیومده سراغم. با اومدن رئیس اداره فرهنگ و ارشاد مجبور میشم برم و راجع به دو مقام اولی که گروه تئاتر خارگ تو استان آورده یه مصاحبه باهاش کنم .تموم که شد، دوربینم رو بر می دارم و میرم قنات اودنه عکس بگیرم. ساعت 11 شده، باید برم از ورود اولین گروه راهیان نور به خارگ گزارش بگیرم. گرمی هوا بدجوری مثل سوزن تو سرم میزنه.

خیلی سعی کردن واسه طراحی دکور و آثار جنگ، اما شور و شوق شلمچه رو نداره. یه جورایی اصلی هاشو نابود کردن و اینا یه جوری داد میزنه که مصنوعیه. صدای اذون میگه که نماز جمعه داره کم کم شروع میشه. سریع میرم ناهارم رو میگیرم و نشسته ایستاده چند قاشق میخورم و میرم نماز. آخرای خطبه اول میرسم. اما خب، میشه یه گزارشم از این زد. سریع میرم دفتر برای ادیت عکس ها و گذاشتن خبرها. دیگه یادم رفته امروز جمعست، اما دلگیری اون ته وجودم احساس تلخی رو تو من مدام غلیان میده. ساعت 3 کاروان راهیان نور برمیگردن بوشهر و این بهترین خبره که منم از این تبعیدگاه خلاص بشم و باهاشون برم خونه. بار و بندیلم رو سریع می بندم. سریع خودمو میرسونم اسکله. بوی دریا تلخی وجودم رو کمی از بین برده. یه نفس عمیق می کشم. کمی بوی بهار میده کمی هم بوی شرجی. همه دارن سوار میشن. یه بار دیگه با خاطرات شلمچه مقایسشون می کنم؛ نه خیلی چیزا کم داره!

این شعر رو برای اختتامیه سفر آبان ماه 91 شلمچه، تو پادگان مارد گفته بودم(مشکلات وزنیشو خیلی جدی نگیرید):

                ما که یک کارون و اروند پر از خون داده ایم / اینک اما چون پرنده در قفس جامانده ایم

              تربت پاک شهیدان سرمه ی چشمان  کنیم / ما که از چشم شهید خاک و خون افتاده ایم

            بـاز باید شور و  شوق  جبهه را  بـرپا کنیم/با پلاک وجانماز وقطره های اشک خود غوغا کنیم

              ما همان مردان جنگ و  یا علی های  دلیم / بایـد امـشب نـالـه را بـا آه دل سودا کنیم.

....................................................................................

پی نوشت: سال نو همه دوستان پیشاپیش مبارک

پی نوشت 2: آروزی امسالم یک «سین» ِه . ســـال های کودکــــی. خداکنه برآورده شه...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، بوی خاک و بوی خون، عید، راهیان نور،
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اسفند 1391 توسط مسعود جعفرزاده

جنوب خوبیش اینه که 20 روز قبل عید میشه بوی بهار رو توش استشمام کرد. حالی به حالیت میکنه، تازه یادت می افته که باز داره کم کم عید میاد. بازم شلوغی، بازم بهار، بازم خونه تکونی. منم یادم افتاد که اِ یه خونه ی وبلاگی هم داشتیم. بد نیست حالا که نزدیک عیده دستی به سر و روش بکشیم. اومدم دیدم نه مثل اینکه کار از گردگیری گذشته. یه تپه از خاک روش نشسته که باید با بیل و فرقون رفت واسه خونه تکونی. اما از اونجایی که «ما میتوانیم»، تصمیم گرفتم روی این تپه یه خونه ی جدید بسازم. تو این 5 ماه که نبودم خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی ها رو فراموش کردم . و خیلی ها فکر کنم منو فراموش کردن.خیلی از دوستای خوب وبلاگی رو دیگه نه ازشون سراغی دارم و نه اونا از من.البته دوستای جدیدی هم از بخت بدشون با ما آشنا شدن، ولی باز تصمیم گرفتم بنویسم، نه داستان که اینبار کابوس های بیداری رو؛ روزنوشته هامو.

تو این مدت بیشترین چیزی که منو از این خونه دور کرده بود فیس بوک بود. نمیدونم مفید بود یا نه، اما یه چیزهایی رو بهم داد و ده ها چیز رو ازم گرفت. یکیش همین وقت های خالیمون بود و مهمترینش هم کتاب خوندن هامو. بجز فیس بوک کارهام به اولویت 4 دسته می شدن: 1- سایت خبری  2- عکاسی و ادیت 3- داستان.

و چقدر دلم برای یه مسافرت خوب و بی دغدغه تنگ شده.

جمع کردن دوستای مجازی قدیمی که سخته، اما می خوام اگه رفقا اومدن عید دیدنی بدونن یه کلبه محقر دارم واسه پذیرایی. من هستم.

..................................................................................................................

پیشنهاد نوشت: ماهنامه انشاء و نوسندگی و ماهنامه اقلیم نقد رو حتماً بخونید.

پیشنهاد نوشت 2: حال و هوای جنوب خیلی خوبه. این روزا رو از دست ندید.

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، کابوس، بیداری، تولد دوباره، جنوب، عید،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اسفند 1391 توسط مسعود جعفرزاده

1 بر مرگ خویش گریه می کند

اولین برف زمستانی

 

2 کتاب های گنجه غرق خاک

ذهن من درگیر کار

چند اسکناس سبز، خرج یک کتاب

 

3 مادر پنجره را باز می کند

تاریکی جان می دهد در آغوش آفتاب

من مستِ مستِ خواب

 

4 چه حیف که جنوب برف ندارد

تا منم گاهی مثل کبک

سرم را زیر آن فرو کنم

 

............................................................................................................

پ ن: خیلی وقت بود نبودم. و تا هفته ی دیگر هم نیستم. بعدش را نمی دانم، دیگر دست خداست. بعد از برگشتنم، به دوستان سر خواهم زد.




برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، حسرت یک روز برفی ِ جنوب، برف،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مهر 1391 توسط مسعود جعفرزاده
(تعداد کل صفحات:5)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]