تبلیغات
.
.

گاهی آن قدر سرت شلوغ می شود که خودت را فراموش می کنی. دغدغه ات را...صداهای درونت را...و یا مثل من، تمام خواب های شبانه ات را...

اما میان این همه شلوغی، باز وقت هایی (هر چند اندک) برای تنهایی داری. اما آرزو میکنم شما مثل من، در این وقت های اندک، خودتان را دوباره سرگرم نکنید.

سرگرمی این روزهای من که شده تقویم آینده را باز کردن؛ روزهای نیامده را ورق زدن، و با صفحات سپید آن درد و دل کردن.

دوست دارم وقتی می آیند کمی با علم به درد و دل هایم بیایند. کمی مرا بشناسند. تنهایی هایم را، سکوتم را، سایه سیاهم را. دوست دارم برایم بازگو کنند خواب هایی را که ندیدم، دقیقه هایی را که در شلوغی ها گم شدم و دغدغه هایی را که فراموش کردم.

اگر سرم خلوت شد، منتظر می نشینم تا ببینم چگونه این روزها می آیند. برای تسکین دادنم یا نمک پاشیدن روی زخم هایم.

................................................................................

پیشنهاد نوشت: به قول بزرگی، تا می توانید از سیاست دوری کنید، چرا که هر چقدر لباستان را جمع کنید، آخر کثافتش دامنتان را می گیرد...

پی نوشت: چه خوب است گاهی با آینده ات شطرنج بازی کردن!




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، سرگرمی، این روزها، سرگرمی این روزهای من،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 توسط مسعود جعفرزاده

نگاهی به ساعت انداختم، 5 صبح بود. هنوز تردید داشتم واسه خوابیدن یا بیدار موندن. خوابیدم. گمونم تا ظهر. اما طعم خواب نداد. کارها توی سرم راه می رفتن و توی دلم دلشوره می دوید. بیدار شدم و زدم بیرون پی کارهام. حالا ساعت 4 صبحه، هنوز نخوابیدم.

احساس می کنم قهرمان دوی استقامت شدم. مدام می دوم پی چیزی که انتها نداره ...

حالا باز طبع روشنفکریم گل کرده و دارم به این مقوله تکراری می اندیشم که کار می کنم برای زندگی یا زندگی می کنم برای کار؟


یکی از آیه های پریشانی سال گذشتم؛ اسفند91 :


سپید بود
سپید سپید قلبم
مثل موهای مادربزرگ
هر که رسید
صفحه ی تازه ای ورق زد
چند سطر عاشقانه نوشت
امضایی زیرش زد و رفت
حالا سیاهی هایش روی دلم سنگینی می کند
مثل سنگینی شانه های مادربزرگ
روی کمر خمیده اش


*  کلاً ساختارشکنی گاهی خوبه گاهی هم نه. اما بعضی ساختار شکنی ها خط قرمز دارن و بعضی ها هم نه. خیلی ها شاید کلاً از ساختار شکنی بدشون بیاد و برخی ها هم از ساختار شکنی بدون مرز. مثل غزل پست مدرن و شعر سپید. به نظرم ساختارشکنی های با مرز و محدوده بد نیست. بعضی ساختار شکنی ها هم ساکت و آروم ایجاد میشه و بعد چند سال صداش در میاد. حالا من گاهی از غزل پست مردن خوشم میاد!!!

* سال قبل که عید رو تو سربازی و با هم خدمتی ها جشن می گرفتیم، خیال می کردم این شاید بدترین نوروز زندگیم باشه. حالا که نوروزها رو دارم با هم مقایسه می کنم، نظرم عوض شده و نظرم چرخیده روی این عید. سال بعد شاید دوباره نظرم تغییر کنه!

...........................................................................

پی نوشت: سرعت اینترنت این روزها داره کلافم می کنه.

پی نوشت 2: زندگی رو زیاد جدی نگیرید. اگه زیاد جدی بگیرید، جدی جدی می گیردتون دیگه ولتون نمی کنه. مثل من ...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، سپید و سیاه، روزهای سیاه شب های سپید، زندگی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده

(رمز داستان برداشته شد)

منی که خودم را گم کرده ام

کله شق بودی و یک دنده. روی دنده لج که می افتادی مرغت یک پا داشت و همه را سیاه می دیدی، حتی من. مادرت همیشه می گفت: این تنها چیزیست که از پدرت به ارث برده ای و تو تا دوباره نام پدرت را می شنیدی چینی به سگرمه هایت می دادی و چشمانت را نازک می کردی. با در و دیوار گلاویز می شدی و من مدام آهسته حرف می زدم. نه با تو، که با دیوار محکمی که صدای خفه ام را می گرفت و همچون سیلی محکمی به من پس می داد که یعنی تو ساکت باش.

اشتباه از من بوده یا تو را نمی دانم. به گمانم هیچکدام. اما اگر من بیشتر اصرار کرده بودم، تو اگر کمی به حرفهایم گوش داده بودی، اگر و دوباره اگر، حالا شاید حال و روزمان این نبود. شاید هنوز با هم بودیم، مثل سابق. من و تو با هم.

لعنت. کلمه ای که ورد زبان این لحظه هایم شده و مدام پسوندی می چسبانم انتهایش و دوباره تکرارش می کنم. حالا که به زور از تو جدایم کرده اند، چرا باید پابند زندگی کسی ام کنند که نمی شناسم؟ ولی خُب، تو خواسته ای دیگر! مثل همیشه حرف حرف تو است و من تابع. می دانم، می دانم، اینبار هم اشتباه از من بود. بعد این همه سال، آخر نفهمیدم چگونه مجابت کنم و حرف هایم را به خوردت دهم.

این رفتارهایت را مثل کف دستم خوب می دانم. لابد باز تریپ جوانمردانگی ات گل کرده بود. مثل آن بار که با نصف حقوقت بغل بغل گل های آن دختر گل فروش را خریدی و دادی به آن پسر مادر مرده. می دانستم پای تصمیم گیری های آنی ات که وسط می آید، مرا به حساب هم نمی آوری و اسراری هم نمی کردم. اصلاً مادرت راست می گفت؛ بچه ای که هفت ماهه به دنیا بیاید بهتر از این هم نمی شود.

دقیقه های جداییمان را هر لحظه حساب می کنم و حالا فقط سه دقیقه مانده تا دو روزش تمام شود و با احتساب این دو روز، پنج روز و هشت ساعت از آخرین صحبتمان می گذرد و من مدام به این فکر می کنم که می شود ما یکی از همان نقاشی هایی باشیم که تو گه گاه می کشیدی؟ و هر بار آرزو می کنم خدا کند از آن نقاشی های بی سر و ته و سیاه و درهمی نباشیم که هر وقت روی بوم نقش می بست، ربع ساعت به آن خیره می شدی و فقط خودت از کشیدنش حظ می کردی. و دیگران تا نگاهشان به یکی از آنها روی دیوار اتاقت گره می خورد، ابرو در هم می شکستند و لب و لوچه شان آویزان می شد و چانه هایشان در هم.

دلم می خواهد مثل همان نقاشی آخری باشیم که کشیدی. روی همان نیمکت چوبی خالی کنار ساحل. یا نه اصلاً جای همان پرنده ای که حجم بزرگ و سیاهش جلوی غروب آفتاب را گرفته بود. و یا جای آن موج های کف کرده ای که دست به دامن ساحل شده بودند.

برای بار هزارم خاطره روز آخر را با خودم مرور می کنم. آن حادثه لعنتی را. من محکمتر به سینه ات می کوبم و تو پایت را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهی. درگیریمان دوباره بالا می گیرد و تو با نهایت لجبازی ات پیش می روی. باز با تمام دق و دلی ات سر من آوار می شوی و انگار مقصر تمام شکست هایت منم. یک آن دنیا تمام سنگینی اش را آوار می کند روی ما. و حالا ساعت هاست بوم های سیاه و درهمت جلوی چشمانم آتلیه باز کرده اند.

دوست دارم تعجب کنم از اینکه چرا نگذاشتی گره کور زندگی ات را راحت باز کنم تا حالا مجبور نباشم بنشینم و حسرت بخورم برای این دقیقه ها که گم شده ام میان دوراهی خوشحالی و پشیمانیِ سکوت رضایت آمیزم. سکوتی برای امضایت زیر آن کارت مقوایی کوچک که حالا سند بی کسی ام شده و در گوشم جار می زند که من مانده ام، تویی که نیستی و اویی که نمی شناسم.

حالا دقیق دو روزِ تمام شده است و من بهتر است بنشینم و شباهت های تو  و این ناشناس را سوا کنم. فکر کنم درست مثل خودت باشد. این را امروز عصر فهمیدم. بعد آنکه همه رفته بودند. وقتی رویش را از آن جوانک بلندقد گل به دست با آن تبسم کشدارش برگردانده بود. اینجا یاد تو افتاده بودم. یاد آن   وقت ها که سرت را زیر می انداختی و نوک انگشتانت یکی از تارهای نازک سبیلت را و گه گاهی هم تاری از میان ریش های چند روز نتراشیده ات دستچین می کرد و هی پیچ و تابش می داد. او هم عادت دارد سراپا گوش شود و با من درگیر. و تفاوتش شاید تنها قطره های اشکی باشد که روی گونه هایش می چکد.

هنوز چند ساعت دیگر از روز سوم مانده و من دقیقاً نمی دانم این که دکتر به این ناشناس و همراهش می گفت این را زمان مشخص می کند. گاهی یکی دو هفته و بعضی اوقات هم یک سال طول می کشد تا مشخص شود بدن را پس می زند یا نه برای من بوی استقلال می دهد؟ دوست دارم این را باور کنم. خوشحال باشم و همه چیز را کنار بگذارم و در جشن خوشحالی ام تنها به این فکر کنم که آیا می شود در یکی از نقاشی های تو، من همان قطره اشکی باشم که از چشمان این ناشناس چکیده باشد؟!

مسعود جعفرزاده/ 18 آبان ماه 91




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده

گمونم یکی از فصل ها جا افتاده. بعد از زمستون، تابستون اومده. خیال می کردم بهار میاد، اما گرمای زیاد هوا بهم میگه که اشتباه فکر می کردم. کولر رو روشن می کنم. بادش که بصورت می خوره، نوستالوژی خوبی رو تو ذهنم پیچ و تاب میده. تمام خاطرات کودکی یک هو جلو روم رژه میرن.

هنوز هم با دلگیری روزای جمعه سخت مشکل دارم. تنهایی هم که دیگه دوچندانش کرده. فقط 5 روز تا عید مونده و همه رفتن. خارگ گاهی مثل تبعیدگاه میمونه، حالا که کسی هم نیست دیگه ... برنامه شلوغی رو برای امروز تنظیم کرده بودم، اما دل و دماغش هنوز نیومده سراغم. با اومدن رئیس اداره فرهنگ و ارشاد مجبور میشم برم و راجع به دو مقام اولی که گروه تئاتر خارگ تو استان آورده یه مصاحبه باهاش کنم .تموم که شد، دوربینم رو بر می دارم و میرم قنات اودنه عکس بگیرم. ساعت 11 شده، باید برم از ورود اولین گروه راهیان نور به خارگ گزارش بگیرم. گرمی هوا بدجوری مثل سوزن تو سرم میزنه.

خیلی سعی کردن واسه طراحی دکور و آثار جنگ، اما شور و شوق شلمچه رو نداره. یه جورایی اصلی هاشو نابود کردن و اینا یه جوری داد میزنه که مصنوعیه. صدای اذون میگه که نماز جمعه داره کم کم شروع میشه. سریع میرم ناهارم رو میگیرم و نشسته ایستاده چند قاشق میخورم و میرم نماز. آخرای خطبه اول میرسم. اما خب، میشه یه گزارشم از این زد. سریع میرم دفتر برای ادیت عکس ها و گذاشتن خبرها. دیگه یادم رفته امروز جمعست، اما دلگیری اون ته وجودم احساس تلخی رو تو من مدام غلیان میده. ساعت 3 کاروان راهیان نور برمیگردن بوشهر و این بهترین خبره که منم از این تبعیدگاه خلاص بشم و باهاشون برم خونه. بار و بندیلم رو سریع می بندم. سریع خودمو میرسونم اسکله. بوی دریا تلخی وجودم رو کمی از بین برده. یه نفس عمیق می کشم. کمی بوی بهار میده کمی هم بوی شرجی. همه دارن سوار میشن. یه بار دیگه با خاطرات شلمچه مقایسشون می کنم؛ نه خیلی چیزا کم داره!

این شعر رو برای اختتامیه سفر آبان ماه 91 شلمچه، تو پادگان مارد گفته بودم(مشکلات وزنیشو خیلی جدی نگیرید):

                ما که یک کارون و اروند پر از خون داده ایم / اینک اما چون پرنده در قفس جامانده ایم

              تربت پاک شهیدان سرمه ی چشمان  کنیم / ما که از چشم شهید خاک و خون افتاده ایم

            بـاز باید شور و  شوق  جبهه را  بـرپا کنیم/با پلاک وجانماز وقطره های اشک خود غوغا کنیم

              ما همان مردان جنگ و  یا علی های  دلیم / بایـد امـشب نـالـه را بـا آه دل سودا کنیم.

....................................................................................

پی نوشت: سال نو همه دوستان پیشاپیش مبارک

پی نوشت 2: آروزی امسالم یک «سین» ِه . ســـال های کودکــــی. خداکنه برآورده شه...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، بوی خاک و بوی خون، عید، راهیان نور،
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اسفند 1391 توسط مسعود جعفرزاده

جنوب خوبیش اینه که 20 روز قبل عید میشه بوی بهار رو توش استشمام کرد. حالی به حالیت میکنه، تازه یادت می افته که باز داره کم کم عید میاد. بازم شلوغی، بازم بهار، بازم خونه تکونی. منم یادم افتاد که اِ یه خونه ی وبلاگی هم داشتیم. بد نیست حالا که نزدیک عیده دستی به سر و روش بکشیم. اومدم دیدم نه مثل اینکه کار از گردگیری گذشته. یه تپه از خاک روش نشسته که باید با بیل و فرقون رفت واسه خونه تکونی. اما از اونجایی که «ما میتوانیم»، تصمیم گرفتم روی این تپه یه خونه ی جدید بسازم. تو این 5 ماه که نبودم خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی ها رو فراموش کردم . و خیلی ها فکر کنم منو فراموش کردن.خیلی از دوستای خوب وبلاگی رو دیگه نه ازشون سراغی دارم و نه اونا از من.البته دوستای جدیدی هم از بخت بدشون با ما آشنا شدن، ولی باز تصمیم گرفتم بنویسم، نه داستان که اینبار کابوس های بیداری رو؛ روزنوشته هامو.

تو این مدت بیشترین چیزی که منو از این خونه دور کرده بود فیس بوک بود. نمیدونم مفید بود یا نه، اما یه چیزهایی رو بهم داد و ده ها چیز رو ازم گرفت. یکیش همین وقت های خالیمون بود و مهمترینش هم کتاب خوندن هامو. بجز فیس بوک کارهام به اولویت 4 دسته می شدن: 1- سایت خبری  2- عکاسی و ادیت 3- داستان.

و چقدر دلم برای یه مسافرت خوب و بی دغدغه تنگ شده.

جمع کردن دوستای مجازی قدیمی که سخته، اما می خوام اگه رفقا اومدن عید دیدنی بدونن یه کلبه محقر دارم واسه پذیرایی. من هستم.

..................................................................................................................

پیشنهاد نوشت: ماهنامه انشاء و نوسندگی و ماهنامه اقلیم نقد رو حتماً بخونید.

پیشنهاد نوشت 2: حال و هوای جنوب خیلی خوبه. این روزا رو از دست ندید.

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، کابوس، بیداری، تولد دوباره، جنوب، عید،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اسفند 1391 توسط مسعود جعفرزاده

1 بر مرگ خویش گریه می کند

اولین برف زمستانی

 

2 کتاب های گنجه غرق خاک

ذهن من درگیر کار

چند اسکناس سبز، خرج یک کتاب

 

3 مادر پنجره را باز می کند

تاریکی جان می دهد در آغوش آفتاب

من مستِ مستِ خواب

 

4 چه حیف که جنوب برف ندارد

تا منم گاهی مثل کبک

سرم را زیر آن فرو کنم

 

............................................................................................................

پ ن: خیلی وقت بود نبودم. و تا هفته ی دیگر هم نیستم. بعدش را نمی دانم، دیگر دست خداست. بعد از برگشتنم، به دوستان سر خواهم زد.




برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، حسرت یک روز برفی ِ جنوب، برف،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مهر 1391 توسط مسعود جعفرزاده

به میانه راه که می رسم، می ایستم. دستانم را به کمرم می زنم و نگاهی به نخل های سر به فلک کشیده ی دو سمت جاده خاکی می اندازم که برخی مثل میخ به زمین فرو رفته اند. عینکم را از روی چشمانم بر می دارم و با گوشه ی پیراهنم تمیزش می کنم. آرام روی چشمم می گذارم و با نوک انگشت، از روی دماغم به عقب می سرانمش. روی پاشنه ی سمت چپم می چرخم. مطمئن که شدم، راه کج می کنم لابلای نخلستان.

هوا  انگار کمی خنک تر شده. با او قرار گذاشته بودم که عصر بیایم اینجا. قاسو را می گویم. تازه امروز صبح پیدایش کردم. 12 سال پیش بود؛ بجز چند خرت و پرت، بقیه را همین جا گذاشتیم و رفتیم. آخرین تصویرش در ذهنم، قیافه ی مغمومی بود که همین یکی دو سال پیش، هنگام تشییع جنازه پدرش دیده بودم.

راستش از صبح که پایم دوباره به اینجا باز شده، تمام سعیم پیدا کردن قاسو، موندو و  مهدو بود. برای آن دو، آدرسی جز تصویر تاری از کودکی، با همان کله های کچلشان ندارم. اما خوب .... شاید هم از اینجا رفته باشند. کسی چه می داند؟!!

قدم هایم را بی هدف بر می دارم. تصویر کودکی هایم از پشت نخل ها سرک می کشند. نکند با من قایم باشکشان گرفته؟!! صدای هیاهوی بچه ها، دیوانه وار در گوشم می پیچد و سایه وار، دوشادوش من می آیند و در گوشم نجوای غریبی را زمزمه می کنند. اما نمی دانم چرا تا سر بر می گردانم،  غیبشان می زند! حرکت می کنم.چند قدم می روم و باز سر جایم می ایستم.سرم را بلند می کنم سمت آسمان. قامت رشید نخلستان را زیر نظر می گیرم و گردنم را آهسته به چپ و راست  می گردانم. نخلستان دور سرم می چرخد. تندتر و تندتر. درست مثل آن موقع که پدر، با دست هایش زیر بغلم را می گرفت، بلندم می کرد و در هوا می چرخاندم.

آفتاب یک لحظه با تمام قدرت، تیزی خار مانندش را فرو می کند در چشمم. چشمانم ناخوداگاه بسته می شوند و دستم بالا می آید تا روبروی پیشانی، و حائل می شود بین آفتاب و چشمم. چشم چپم را همانطور که فشار داده ام باز می کنم و راست را کمتر. نگاهم خیره می شود به سرخی کمرنگ یکی از خراشیدگی های پوست کف دستم، که مثل بقیه، چرک و خاک رویش را پوشانده.

نمی دانم  کجای باغم. سرم را پایین می اندازم و اطراف را می کاوم. آنجا، آن سوی نخلستان در موازات راه خاکی، هنوز همان جوی آب بزرگ دیده می شود. چقدر آنجا، تن داغ تابستان را با تن پوش تیره پوستمان، بی واسطه به آغوش کشیدیم. میروم که دست هایم را بشویم. کمی تغییر کرده. بسترش را سیمانی کرده اند و آبش هم کم عمق تر شده، اما هنوز جریان دارد.

دست هایم را پاک می کنم و بلند می شوم. شلوام کثیف تر از آنست که دستانم را طبق عادت بچگی، با آن خشک کنم. زحمتش را به دوش پیراهنم می اندازم. می چرخم سمت نخلستان. همانجاست انگار. پدر بزرگ به آن نخل بزرگ تکیه داده. یک پایش را جمع کرده و یک پایش را دراز. انبوهی از پیش های خشک که روی هم تلنبار شده، با باد آرامی به رقص در می آیند و او فقط می بافد. هر چه را که به کارش بیاید. بادبزنی ساده، سبدهای بزرگ خرما و گاهی هم زیلو. که می شود سجاده اش. پهنش می کند و با همان سادگی، نمازش را زیر آفتاب می خواند. در کپرش، کمی آن طرف تر؛ قلیانش همیشه چاق است و چایش به راه.

دستم راستم را بلند می کنم. انگشت اشاره ام را کمی خم می کنم و می نشانم انتهای پیشانی و محکم می کشم روی رگه های پهن عرقی که روی آن شیار بسته اند و می پاشمشان روی شل های خشک شده قطوری که ترک های نازکی برداشته اند.

هیاهوی مبهم انتهای باغ، مرا با قدم هایی که حالا تندتر شده، به آنجا می کشاند. آرام داخل خرابه ای می شوم، که روزی نوتر از خانه مان بود. با دو اتاق ساده و جدا از هم و سقفی چندلی(1) و دیوارهایی کاه گلی، که تقریباً فرو ریخته اند. این را همان اواخر بنا کرده بودیم. عیدها کل فامیل جمع می شدند داخلش و هیاهوی بچه ها پهن می شد توی باغ. دستی می کشم کنج یکی از دیوارها که تارعنکبوت بسته. به گمانم تا دیروز، جایگاه دنجی شده بود برای خواب سگ های ولگرد. و حالا زیر خروار خروار این آوارها، کرور کرور خاطرات شیرین مدفون  شده.

مچم را تکان می دهم. ساعت روی دستم می رقصد. می آورمش بالا و نگاهی به عقربه هایش می اندازم. خوب است. هنوز تا غروب خیلی مانده.

      از روی ویرانه ها رد می شوم و می آیم بیرون. نگاهم روی بندخاکی(2) ته باغ، جا می ماند. یاد قرارم با قاسو می افتم. می روم سمت بند. باز خاطرات کودکی آوار می شود روی سرم. به عشق تاب بازی از آن می رویم بالا. پیش های(3) بزرگ نخلهای پایین بند را می گیریم و خودمان را ول می کنیم میان زمین و آسمان، و به اندازه ی تمام نداشته هایمان ذوق می کنیم. بازی که تمام می شود، همانجا می نشینیم و موندو شروع می کند به تعریف از چیزهایی که در شهر دیده. هنوز حرفش تمام نشده، که قاسو، مثل ارشمیدس می پرد میان حرف مندو و می گوید:

         - بچه ها، راسی بیلین(4) تا یه چی سیتون(5) بِگُم. اما قول میدین سی کسی نگین؟!!

         - ها... بگو بینم.

       - دیگ(6) صبح که با بووآم(7) رفته بیدیم باغ، وَش پرسیدم سی چه ای پیشله و گُردِله(3) جمع می کنی تَش میزنی؟ می فهمین چه گفت؟ گفت، تو هر بُنه ی مُخ(8)، یه پیشی هِسی که هرگاه خُشکاوُو، اِی تشش بزنی، هر آرزویی داشتویی برآورده  میوُو.

          - برو عامو ... بووآت گولت(9) داده.

         - سی چه باید گولُم بده؟!! خُم صدبار دیدمشه که ای کارکو می کنه.تازه یه بار پِی عِلو بیدیم. مِی نه علو؟

       - ها... شایدم بووآی قاسو راس بگو. بووآی منم همیشه میگو تو انار یه دونیش بهشتیه، یعنی ای که اِی بُخواریش(10) می ری بهشت. اینم شاید مثه او بُو.

         - ها، اینم مو بیدُم؟ حتماً میخِی بِگی بووآی علو  َم گول میده؟!!

بلند می شوم و پشتم را می تکانم.تنه ی یکی از نخل ها را محکم به آغوش می کشم. جای دست و پاهایم را لابلای تاپول ها(3) محکم می کنم و چند قدم از آن بالا می روم.دستم را دراز می کنم و آویزان پیش خشک یکی از نخل ها می شوم و می پرم روی بند.دومی و سومی را به همراه چند تاپول از روی زمین جمع می کنم. قاسو ، موندو و مهدو، هنوز دارند بحث می کنند. پیش ها را روی هم می گذارم و فندک را از جیبم بیرون می آورم و نوک پیش ها را آتش می زنم. هنوز گُر نگرفته که خاموش می شوند. دو سه بار این کار را تکرار می کنم. اما فایده ای ندارد. نگاهی به اطراف می اندازم. یک تکه کارتن بزرگِ رنگ و رو رفته کنار آن اتاقک ویران افتاده. می آورمش و می اندازم روی پیش ها. آتشش می زنم. سریع شعله می کشند و هم قد نخل کنارش می شوند. چنگ می اندازند دور گردن او و از آن هم بالا می روند. بچه ها هنوز بحثشان تمام نشده. گاهی میان صحبت هاشان، جار و جنجال های کودکانه شان در گوشم فرو می رود و، می رود تا خود مغزم. آفتاب کم کم دارد  غروب می کند. از نخلستان خارج می شوم و بچه ها را تنها می گذارم. راه آبادی را در پیش می گیرم و زیر لب با خودم زمزمه می کنم:

         خدا کنه ای بار که قاسویِ از زیر آوار میکشم بیرون، زنده بو.

          .............................................................................................................

        1- سقف چندلی: سقفی هایی قدیمی، که بجای تیرآهن، از تیرهای چوبی در آن استفاده شده.

         2- بند خاکی: تپه ای ساختگی دور تا دور باغ، که مرز باغ را مشخص می کند.

         3- گُرد و پیش و تاپول: شاخ و برگ درخت خرما

         4- بیلین: بذارید

         5- سیتون : برایتان

         6- دیگ: دیروز

         7- بووآم: پدر

         8- بُنه ی مُخ: هر راس نهال نخل

         9- گول: دروغ

         10- بُخواری: بخوری




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، هیاهوی نخلستان، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ جمعه 24 شهریور 1391 توسط مسعود جعفرزاده

1 – معنای خیانت را آنجا فهمیدم که باغبان

 چند شاخه گل زیبای باغچه را چید و

 به دختر صاحب خانه داد.

 

2 – لابلای ورقهای سپید دفتر نقاشی

به دنبال گمشده ی کودکی هایم می گردم.

 

3 – انسان همان ابلیسیت

که تمام فرشتگان به تقدسش سجده کردند.

............................................................................................................

پ ن: عید سعید فطر مبارک.

پ ن: در غم هموطنان ترک زبانمان، قلب ما هم عزادار است.

پ ن: شاید دو هفته ای نباشم و فرصت نکنم پیام ها رو جواب بدم، اما به محض برگشتن، از خجالت دوستان در میام.





برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، خیانت،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 مرداد 1391 توسط مسعود جعفرزاده

همان طور دراز کش، یک دستم را حلقه می کنم دور گردنش و زل می زنم به چشمهایش. دستم را میان طره نازکی از موهای بلندم، که جلوی دیدم را کمی تار کرده فرو می برم و شانه وار لای موج گیسوانم پنهانشان می کنم. باز محو نگاهش می شوم. مثل همیشه لبخند نازکی توی صورتم می پاشد و دیوار سکوتش را آوار می کند رویم.  شب هایی مثل امشب، که احساس می کنم تنها کسیست که برایم مانده، درد و دلم را پهن می کنم روی دلش و او فقط گوش می دهد. سکوت آزار دهنده اش گاهی آنقدر لجم را در می آورد که حتی با او هم قهر می کنم. اما فقط برای چند ساعت و باز دلم تنگ می شود برایش. نگاهی به چشم هایش می اندازم و رها می کنم خودم را لابلای آن همه سیاهی. از کودکی هم عاشق چشم هایش بودم. دستم را لای موهایش فرو می برم و شروع می کنم به بازی با آنها. مثل همیشه حس خوب نوازشگونه ای به من دست می دهد. خط روشنی از نور، که از میان در نیمه باز اتاق خودش را انداخته روی تخت، برقی به حلقه ی درون دستم می زند و تلنگری به نگاهم. کار خودش را کرد. مرا پرت می کند میان شلوغی بازار طلافروش ها. پشت ویترین ایستاده ام و تند تند از زیبایی حلقه هایی که می بینم می گویم . حمید کنارم ایستاده و با نوک ناخون هایش، تارهای نازک سبیلش را می کشد و گاهی یکی را انتخاب می کند و با دندان هایش مشغول جویدن آن می شود. حرفم که تمام می شود، لبخندی روی لب هایش می نشیند و می گوید:
»
وقتی تو می گی خوبه، حتماً خوبه دیگه. می خوای بریم داخل یه نگاهی بندازیم.«
در را باز می کنم. می رویم داخل و پرت می شوم روی تخت انگار. گونه هایم تر شده باز. اَه ... نمی دانم چرا این اشک لعنتی، مثل بچگی ها که میان زانوهایم مچاله می شدم، بیخود سرازیر می شود؟!! بدنم گُر گرفته؛ مثل اینکه از فرق سر تا نوک پایم را سوزن زده باشند. دستم را دوباره حلقه می کنم دور گردنش و خودم را می کشم سمتش. محکم به آغوشش میگیرم و سرم را روی شانه هایش می گذارم. اشک هایم تندتر می شود و میان هق هق بی صدایم، دوباره شروع می کنم به درد دل با او. می گویم و او گوش می دهد، گریه می کنم و او سکوت می کند، مثل تمام این شب ها. اشک هایم که تمام می شود باقی درد و دلم را قورت می دهم و نفس بلندی می کشم. سرم را از شانه اش جدا می کنم. چرخی می زنم و می نشینم روی لبه ی تخت. دستم را بالا می آورم و اشک هایم را پاک می کنم. قاب عکس روز عروسیمان که روبرویم،  روی دیوار خشکش زده، با قطره های باقیمانده اشک، در چشمانم موج میزند و غوطه ورم می کند میان آن همه خوشی. من با همان لباس سفید نشسته ام روی صندلی و حمید یک دستش را گذاشته روی دوشم و ایستاده کنارم. با همان کت و شلوار خاکستری و کراوات سرخ رنگی که روی پیراهن سفیدش خود نمایی می کند. یک...،دو...،سه.... و عکاس که ما را قاب می کند کنج دیوار.
به یکباره صدای تیک تاک ساعت پاندولی بالای تخت، هچون سیلی محکمی مرا از این فضا بیرون می کشد و لی لی کنان روی اعصابم راه می رود. سرم را می چرخانم سمتش و پلک هایم را چندین بار به هم می زنم و چشمانم را کمی نازک می کنم تا تصویر تار ساعت برایم خوانا شود. ساعت 12:20 دقیقه را نشان می دهد. کمی می چرخم و دستم را دراز می کنم سمتش. عروسکم را بلند می کنم و روی دراور کنار تخت خواب می نشانم. دوباره روی تخت دراز می کشم. با اکراه به سمت دیگر می چرخم تا خط روشن نور را نبینم. هنوز چشمهایم طعم خواب را نچشیده که صدای چرخش کلید درون قفل در، زودتر از او، پایش به درون خانه باز می شود و بوی تند سیگار به زیر دماغم می خزد. چشم هایم را بر روی هم می گذارم و خودم را به خواب می زنم.




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، ساعت 12:20، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط مسعود جعفرزاده

یادت هست بادبادکی را که برایم ساخته بودی!

باد از من ربودش.

نخش اما هنوز به یادگار اینجاست؛ در دستم.

ببین ...

دور انگشتانم پیچیده ام، تا یادم بماند

                             که باد آورده را باد می برد.

..........................................................................................

پی نوشت: برگ های پاییزی را دوست دارم، چون هر برگش، آیه ایست پریشانی.

خبر نوشت: وبلاگ آیه های پریشانی به این وبلاگ منتقل شد و ازین به بعد تمام مطالب (اشعار، دلنوشته ها، کوتاه ها، خاطرات و داستان های کوتاه) درین وبلاگ منتشر می شود. امیدوارم با این کار وقت بیشتری برای آپدیت این وبلاگ داشته باشم.



برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، بادبادک،
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط مسعود جعفرزاده
کوچک که بودم، کشتی هایم که غرق می شد،

               سریع برگی از دفتر مشقم می کندم و

                                   دوباره یکی عین آن را می ساختم.

                حالا ولی،

    روزهاست که کشتی هایم غرق شده و تنها،

                     در حسرت آنم، که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم؟!!



برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، کشتی های کاغذی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 تیر 1391 توسط مسعود جعفرزاده

لبخند بر روی لب های مادرم ماسید و لیست شماره ها، که انگار ناف همگیشان را با صفر بریده بودند، بر پیکر دستانش یخ بست.

خبر آمدنش یک ماه زودتر از خودش رسیده بود. یک ماه انتظار و بی تابی. حالا دیگر می توانستم سینه ام را جلوی دوستان تازه ام سپر کنم، باد در غبغب بیاندازم و با افتخار شماره خانمان را به همشان بدهم. البته آنقدر خانه ی خاله هایم در این شهر و آن شهر رفته بودیم، که چندان با این گونه چیزها بیگانه نباشیم، ولی خُب؛ برای خیلی ها، من جمله فامیل های دهاتیمان، این شاید معتبرترین سند شهری شدنمان بود.

بیشتر از همه، مادرم برای آمدنش شور و شوق داشت. برای میزش رومیزی ای بافته بود همرنگ آن. شده بود نقل کلامش با زن های همسایه. برای پیدا کردن هر شماره کلی پرس و جو می کرد.

آن روز را هنوز خوب یادم مانده. وقتی مامور مخابرات امتحانش می کرد، زنگش غریبه بود میانمان. او که رفت، ما ماندیم و این خبرچین بی زبان. دایره وار دورش حلقه زده بودیم. مادرم دو زانو کنار من نشسته بود. بی تابی اش را می شد از نفس های کوتاه و لبخند نازکی که ساعت ها بود از لبانش محو نمی شد، به خوبی جستجو کرد.

اولین تماس را پدرم گرفت. صحبتش با علی، پادوی مغازه اش که تمام شد، گوشی را آهسته گذاشت و بلند شد. مادرم با چشم هایش پدرم را برانداز کرد و لبخندش پررنگ تر شد. انگار منتظر همین لحظه بود.

پدر دستش را در جیبش فرو کرد و کلیدهای ریزی را بیرون آورد. تلفن را آهسته از روی میز کند و لحظه ای با زیر آن وَر رفت. آن را روی میز گذاشت و بی هیچ کلامی خارج شد.

نگاه پرسشگر من که به مادرم معطوف شده بود، تنها زمزمه کوتاهی را از لب هایش شنید که می گفت:

صفرش را بست ...




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، تلفن، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط مسعود جعفرزاده
(تعداد کل صفحات:5)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]