تبلیغات
. - برگ اول - سه راهی
.

نگاهش معنای عجیبی داشت. ساده بود و بی آلایش. بوی وقار می داد، بوی متانت.

چادر سیاهش، همنوا با چمنزارهای شبنم زده ی لب جاده، رقص کنان، سرود بهار می خواند. گاه گداری نگاهش، خطهای سپید میان جاده را زمزمه می کرد. هر از چند گاهی هم، عبور پر سرعت یک ماشین، خلوت نگاهش را در هم می شکست. پلک هایش تکانی می خورد و باز...

نمی دانم از کی، اما مدت زیادی بود ابتدای این سه راهی ایستاده بود. من چند متر اینطرف تر، اینسوی جاده، مثل کشتی لنگر انداخته ای میان امواج، متفکرانه ایستاده بودم و ذهنم از لابلای پازل های درهم افکارم، دنبال تکه ای بود برای کامل کردن پاسخ سئوالی که از رفتار عجیب این رانندگان - که گاه سکوت جاده را بر هم می زدند - شکل گرفته بود. با مشاهده آن زن، محکم روی ترمز می کوبیدند و توقف می کردند. یک نگاه و چند کلام کوتاه بینشان رد و بدل می شد و بعد از آن، قیافه ی درهم این رانندگان بود که جلوی چشمانم نقش می بست. و گاهی هم سکوتی تند و نگاهی غضب ناک، که از صدها داد و فریاد و فحش بدتر بود. نقطه اشتراک همه آنها، در عکس العمل آخرشان بود. شبیه ترمز کردنشان، پایشان را محکم روی پدال گاز فشار می دادند و به سرعت دور می شدند. که بعد از آن، گرد و غبار تا چند ثانیه، فضای سه راهی را مثل بیابانهای طوفان زده می کرد. اما او همچنان ایستاده بود و من درست مثل یک بازیکن شطرنج، منتظر حرکت بعد حریف بودم. و تمام دغدغه ام شاید، پیش بینی آن حرکت بود.

نگاهش را خوب می خواندم، اما صدایش را نه. کمی اینطرف تر آمدم شاید کلامش را با ته صدای ضعیف و نامفهومی که از او می شنیدم، لب خوانی کنم. برای اطمینان، چندین بار این کار را انجام دادم. مسیرش را فهمیده بودم. کلامش فقط دو کلمه ی کوچک بود؛ آسمان، دربست.

اما پس چرا هنوز مانده بود؟!! شاید نرخ مسیر را گران می گفتند. یا شاید به گمان اینکه فرعیست، دل به این مسیر نمی دادند. خیلی ها هم شاید، او را دیوانه می خواندند. ولی من از نگاهش خوانده بودم، عاقل تر از آنی بود که آنها تصور می کردند. بعضی ها شاید مسیر را بلد نبودند و قدم در راهی ناآشنا نمی گذاشتند. اما او مقصدش رو خوب می دانست. برای رفتن مصمم بود و مسیرش را فوت آب. بر خلاف خیلی های دیگر که دیده بودم و در دلشان شک بود و توی چشمهایشان ترس. هدفش را می دانست، برعکس کسانی که از رفتن ها و آمدن ها، هدفی نداشتند.

نمیدانم بار اولش بود یا کار هر روزش؛ مدتی ایستاد و وقتی وسیله ای برای رفتن نیافت، بدون آنکه چهره در هم شکند، از همان سه راهی بازگشت. او میرفت و من از پشت سر به او خیره بودم. مثل نوار سیاه رنگی بود در امتداد جاده. لحظه به لحظه کوچک و کوچک تر می شد، تا که دیگر همچون نقطه ی سیاهی، از جلوی چشمانم محو شد.

حرف دلش را وقت رفتن، از طرز قدمهایش خواندم:

دوباره باز می گردم؛ فردا شاید، وسیله ی رفتن را پیدا کنم.

..........................................................................................

پ ن: امید تنها بهونه ایه که دلم همیشه زنده به وجودشه؛ اگر چه بدونم، ته این کوچه بن بسته...




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، سه راهی، امید، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30