تبلیغات
. - آیه سی و دوم _ نقش خدا (تنهایی امروز)
.

این روزا خدمت سربازی اینقدر مشغولم کرده ک نه وقت خوندن ندارم، نه تمرکزی برای شعر گفتن. اما لابلای این درگیری ها دلم ب ی چی خوشه، و اون جمع و جور کردن خاطرات خدمته تا لااقل از قلمم جدا نشده باشم. با چند تا از بچه ها قرار شده یه بلاگ بنام پوتین های خاکی برای جمع آوری این خاطرات درست کنیم که فصل مربوط ب من اسمش هست خاطرات صدبرگ یک کلاه سفید. زمونه چرخید و باز رفتم سراغ همون خاطره نویسی و داستان کوتاه. شاید شعر یکم واسم هنوز زود باشه. لااقل تو داستان کوتاه و بلند و خاطره نویسی، دلم ب چند مقام اول و دوم و سومی مسابقات مختلف و چند لوح تقدیر خوشه اما تو شعر هنوز چیزی پیدا نکردم ک بتونم بهش دل خوش باشم. اما چیزی ک هست، میدونم هیچگاه نمیتونم از دلنوشته ها دوری کنم ولی شاید هیچگاه خودمو در بند قیود شعر نکنم. هر چند دل ب شعر سپید هم رازی نمیشه، ولی ی چیز می خواد ک بتونه باهاش حرف دلشو بی واسطه بزنه، بی قید و بند... شاید همون داستان و گاه گاهی دلنوشته بیشتر ب کار قلمم بیاد. قطعاً زمان بهتر میتونه و میدونه این قلم رو چجوری حرکت بده. اما این دل نوشته حرف دلمه؛شاید بی قانون شعر... اما... نواقص شعریشو ب بزرگی خودتون ببخشید، ولی منو از نقدهای خوبتون محروم نکنید، منتظر نظرتون هستم،اما بی تعارف...


دیروز؛

توی تنهایی شبونم، گاهی خدا بود، گاهی خیالم

                  - کوچ پرنده های بی زوالم  -

گاهی رویاچه ی فردا، گاهی نقش کودکی هام،

             گاهی چند برگ سپید و یه قلم یا یه مدادی،

                                                    که بشه گوش واسه حرفام.

اما امروز؛

    یه آه ِ نیمه بغض و دلی در حسرت دیدار

           من و چند قطره ی اشک  و

                               دو سه ته مونده ی سیگار

چند ورق کاغذ خالی، یه بغل ترانه از دود

    من و یک حسرت و یک آه...؛

          کاش تو تنهایی ِ امروز، هنوزم نقش خدا بود.




برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، شعر، نقش خدا، تنهایی امروز،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط مسعود جعفرزاده