تبلیغات
. - آیه سی و یکم _ حکایت باد و پرچم
.
این روزا افکارم کلی پریشون و مشوشه. از وقتی ک قرار شد دیگه فعلاً شعر نگم و فقط بخونم، حال و هوای شعر گفتن ک دیگه کلاً ازم دور شده و حوصله ی نوشتنم ندارم،هیچ، اصلاً حال و هوای خوندن هم ندارم.
همش یه گوشه نشستم و به برخی مسائل فکر می کنم. اینقدر ذهنم ب هم ریخته هست که اصلاً فرصت تمرکز روی یه موضوع رو بهم نمیده. اما تو همین حال و هوا، مدتیه ب یاد موضوعی ک قدیما ذهنمو ب خودش مشغول کرده بود افتادم.
هر چند خیلی وقته از اون فضا دور شدم اما نمیدونم چرا باز منو ب یاد خودش انداخته:


یادمه اون روزا، غروبا وقتی لب ساحل می نشستم و به پرچمای روی عرشه کشتی ها خیره می شدم، فقط یه چیز از ذهنم می گذشت؛ اینکه تمام شکوه و غرور یه پرچم، به بادیه که اونو به جنبش و تکاپو وا می داره و یه شور عجیبی تو اون ایجاد می کنه.

حالا حکایت ما، حکایت همون باد ِ و پرچم.

مهرش مثه بادی بود که پرچمای عشقو تو دلم به تکاپو انداخت. هر چند که باد رهگذره، اما از اون روز تا حالا، هر صبح، میون  هزارون نسیم، باز منتظرم که  طوفان نگاهش  به  قلب ساکنم  بوزه و شاید بازدم یادم ب  قلب اون، اما مثل اینکه دیگه ...






برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، حکایت باد و پرچم،
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مسعود جعفرزاده