تبلیغات
. - برگ دوم - قاب کوچک دلم
.

چند ساعتی بود مثل افراد صاعقه زده، روی نیمکت پارک خشکم زده بود.حالم مثل باغ خزان زده ای بود که دیگر با هیچ آب و کودی سبز نمی شد.

دیگر تنها شده بودم، تنهاتر از درخت خشک ته پارک.

مدام سعی می کردم دل خورد شده ام را بند بزنم، ولی نمی شد. با سکوتی بلند، زمزمه می کردم؛

تنهایی آنقدرها هم بد نیست. بغض دارد. اشک دارد. آه دارد...چند آه بلند، نفس های خسته دلت را تازه می کند. چند قطره ی اشک کافیست برای شستشوی کوهی از غم های دلت. و بغض؛ بغضت که می شکند، انگار بالهایی جسته ای برای پرواز، که با آن تمام بی کرانه های آبی رنگ آسمان را زیر پاهایت احساس می کنی.

هر چند، احساس می کردم دلم، با ریشخندی طعنه آمیز، به سادگی ام می خندد و با زبان بی زبانی میگوید: دروغ است، دروغ است، دروغ ...

یاد مادر بزرگم افتاده بودم. یاد آن چند قطره اشک کنج چشمهایش. یاد آن روزها که به قول پدرم، دهنم هنوز بوی شیر می داد.

گاهی اوقات مهمان همیشگی خانه ی مادر بزرگ بودم. گاهی اوقات که دلم می گرفت.

هوا که تاریک می شد، بعد از کلی دو دو زدن ها و هیاهو و شلوغی، می آمدم داخل و می خزیدم زیر کرسی گرم اتاق. بی مهابا می رفتم سر وقت کتابهایم. خودم را پشت آنها قایم می کردم و زُل می زدم به مادر بزرگ و سجاده اش. به سادگی اش، به بغضش، به آهش، به درد و دلش با خدا. به تنهاییش ...

نمازش که تمام می شد، سجاده اش را جمع می کرد و به بهانه گذاشتن آن، آهسته می رفت سمت طاقچه ی گوشه ی اتاق. سجا ده اش را  می گذاشت و چند لحظه مکث می کرد. می دانستم که خیره مانده به قاب عکس کوچک پدربزرگ. چند قطره اشک گوشه ی چشمش، که سعی می کرد از چشم من پنهان بماند، گواه همین بود.

چند ثانیه خلوتش که تمام می شد، آهسته دستی روی قاب می کشید و آنرا وارونه می خواباند. طوری که عکسش دیگر پیدا نباشد. انگار می خواست غم ماه ها تنهایی را از جلوی چشمانش محو کند.

شاید هم از دلش...

_ من اما خوب می دانسم، فردا که از خواب بلند شوم، باز مثل سابق، قاب عکس پدر بزرگم، روی طاقچه، کنار سجاده مادر بزرگ خود نمایی می کند. با همان لبخند همیشگی اش. تمیز تر و براق تر از دیروز. _

قرآن کنار آینه را بر می داشت. یادگار پدر بزرگم را. چشمانش را می بست و با تمام وجود آنرا می بوسید. قرآن را که سر جایش می گذاشت، بر می گشت و نگاهی به من می انداخت. گویی تمام نگاههای زیر چشمی مرا با یک نگاه خوانده بود و تمام سئوالات مجهول ذهنم را حلاجی کرده بود. ولی خوب، پاسخش تنها، یک لبخند شیرین بود به من.

با همان لبخند می گفت: انار می خوری برات دون کنم...

از آن لبخند ها که شیرینیش را هنوز گاهی زیر دندان دلم احساس می کنم. از آن لبخندها که شیرینی طعمش، بیشتر از شیرینی دانه های سرخ انار بود. از آن لبخندها که آدم را حالی به حالی می کرد. از آن لبخندها که یک دنیا زندگی پشتش نهفته بود. یک دنیا امید،  یک دنیا سادگی، یک دنیا شادی. یک دنیا شادی، نه برای خودش، بلکه برای دل ِ تنگی که منتظر نوشیدن یک جرعه از آن لبخندها بود.

از آن لبخندها که دیگر، یک عمرست دلم به خودش ندیده.

حالا دیگر، حال آن روزهای مادر بزرگ را با تمام وجود، می دانم. خوب می دانم معنی آن چند قطره اشک گوشه ی چشمش را. معنی دلتنگی را. معنی تنهایی را...

بیچاره مادربزرگم. یک سال بیشتر، مهمان تنهاییش نبود.

بیچاره من... من ِ تنها...!!...؟!!

کاش یکی هم پیدا می شد که آهسته دستی روی قاب کوچک دل من بکشد. پاکش کند. آنرا وارونه بخواباند. طوری که دیگر تصویر غم هایش، برایم سرود دلتنگی نخواند.

.....................................................................................................

پ ن:مسیرت را انتخاب کن. تنهایی شاید، بال هایی باشد برای رسیدن به خدا...

پ ن: این روزا خیلی ها ازم می پرسن طرفدار کی هستی،ب کی رای میدی؟ ب کیو نمیدونم، اما میدونم طرفداره ایرانم. حتی اگه رایم سفید باشه...


برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، قاب کوچک دلم، قاب کوچک، دل، تنهایی، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30