تبلیغات
. - برگ سوم _ شناسنامه ام
.

عینک سیاهم را از روی چشمانم برداشتم تا شاید پاکی اینجا را بی واسطه ببینم. خسته شده بودم از دنیای تیره ای که سیاهیش گاهی دلم را می ترساند. اینجا هنوز هم رنگی بود. مثل همان رنگین کمانهای کودکی، که با مداد شمعی هایم می کشیدم. چه سریع قد کشیده بودند. چندین برابر من. من اما کوچک ِ کوچک. کوچکتر از همیشه. گم شده بودم لابلای این همه بزرگی.

چقدر دلم تنگ شده بود برای قدم زدن میان این نخلستانهای سر به فلک کشیده. حسودیم می شد به این همه سبزی و طراوتشان. بوی تاره ها (1) مستم کرده بود.این روزها را خیلی دوست داشتم. ده روز اول سال، نخلستان همیشه حال و هوای دیگری داشت. احساس سبکی می کردم. اینقدر سبک، که گاهی خیال می کردم باد ملایم و خنکی که از لابلای نخل ها می پیچد، مرا هر آن با خود به دنیای دیگری خواهد برد.

پشت هر تنه نخل، تصویر کودکی هایم پنهان بود. انگار داشتند با من قایم باشک بازی می کردند. قدم به قدم نخلستان، برایم تصویری بو د از دیروز، که واژه واژه اش برایم حرف می زد. انگار داشتم در هوا پرواز می کردم. درست مثل آن موقع که پدرم با دستهایش زیر بغلم را می گرفت. بلندم می کرد. و در هوا می چرخاندم. دلم بدجور تنگ آن روزها بود. آن روزها که با بچه ها، نخلستان را زیر و رو می کردیم. آن روزها که مثل میمون های بازیگوش، تنه های تنومند نخل را می گرفتیم و از آن بالا می رفتیم. آن روزها که تابمان، پیش های (2) بزرگ نخلی بود که محکم می گرفتیم و به اندازه تمام نداشته هایمان ذوق می کردیم. آن روزها که تن گرم ظهر تابستان را، با تن پوش تیره پوستمان، بی واسطه، با آبتنی میان جوی های کنار نخلستان به آغوش می کشیدیم. آن روزها که یک خارک نارس، برایمان، شیرین ترین میوه دنیا بود.

قطره قطره اشکهایم، خوشی های گمشده اش را، از گوشه گوشه باغ جمع می کرد. نمی دانم چه حسی بود؟!! لبم پیوسته می لغزید، دلم آهسته می خندید...

همانجا بود انگار. پدر بزرگ به آن نخل بزرگ تکیه داده بود. یک پایش را جمع کرده بود و یک پایش را دراز. انبوهی از پیش های خشک هم که روی هم تلنبار شده بود، با باد ملایمی که در نخلستان می پیچید، به رقص در می آمدند، و او مدام می بافید. هر چه را که دوست داشت می بافید. گاهی چند بادبزن ساده، گاهی سبدهای بزرگی برای جمع کردن خرما، و گاهی هم زیلو. و گاهی همان زیلو می شد سجاده اش. پهنش می کرد و با همان سادگی، نمازش را زیر آفتاب می خواند.

گوشه باغ، کپرش (3) همیشه کلبه مهر و صفا بود. قلیانش همیشه چاق بود و چایش به راه. دیوارهایش از پیش بود و سقفش از پیش. حالا دیگر باغ ها نه کپری دارد و نه مهر و صفایی. شهری ها کمی زیباترش کرده اند. دیوار هایش را برداشته اند. پیش هایش را. حتی صفایش را... و اسمش را گذاشته اند آلاچیق. کپرها هم مثل خیلی چیزهای دیگر، خاطره شده بودند.

انتهای باغ انگار مرا می خواند. قدمهایم را تندتر کردم. چند خانه نیمه ویران و فروریخته، با دیوارهایی خشت و گلی، تنها یادگار آبادی آبادمان بود. زیر خروار خروار این آوارها، کرور کرور خاطرات شیرین نهفته بود. نمیدانم، اما انگار تلخ ترین خاطراتش هم هنوز، از شیرین ترین خاطرات این روزها شیرین تر بود. شاید بخاطر صمیمیتی بود که با وجود یک مشکل، همه را دور هم جمع می کرد و همه با تمام وجود درگیر آن می شدند. یک دل و بی ریا.

حالا دیگر برعکس آن روزها، سکوت، تنها صدایی بود که درون آبادی می پیچید. دیگر نه صدای همهمه ی کودکان می آمد و نه صدای گاو و گوسفندان. نه صدای تراکتورها می آمد و نه نشانی از تکاپوی کشاورزان. دیگر حتی بوی نان تازه هم نمی آمد. همه رفته بودند. رفته بودند که رنگ تمدن بگیرند. خودم هم سر تا پا همین رنگ بودم. سیاه و سفید. بوی شهریت گرفته بودم، بوی تیرگی، دلتنگی. بوی کهنگی... چشمهایم فقط دود می دید و شلوغی. گوشهایم فقط همهمه می شنید و بوق. و در دهانم فقط سکوت بود و یک آه عمیق. بدجور هوای دهاتی  بودن کرده بودم. خسته شده بودم ازین حصار شهریت. ازین همه آلایش. ازین لباس دروغینی که به تن داشتیم. ازین بایدها و نبایدهای پیچیده. دلم یک جرعه هوای تازه می خواست. یک قاب دنیای رنگی و یک دنیا سکوت. دلم کمی آزادی می خواست، کمی سادگی ...

آرام و آهسته قدم داخل خرابه ای گذاشتم که روزگاری خانه مان بود. با دو اتاق ساده و جدا از هم. حالا دیگر جایگاه دنجی شده بود برای خواب سگ های ولگرد. گوشه گوشه ی دیوارهایش، درست مثل دل من، تار عنکبوت بسته بود. برای چند لحظه سرم را پایین انداختم و به زیر پایم نگاه کردم. زیر این آوارها، کودکی هایم مدفون بود.

آهسته قدم می زدم و شناسنامه ام را مرور می کرم:

نام.... نام خانوادگی ... تاریخ تولد .... محل تولد...؟!! شناسنامه ام را گم کرده بودم. آمده بودم که پیدایش کنم. مرورش کنم. و به یاد بیاورم، تمام چیزهاییش را، که از خاطرم رفته بود. آمده بودم که آباد کنم تمام ویرانه هایم را. و اینبار هم باید باز، اول از دلم شروع می کردم. از دلم که آوارهایش، زیادی روی هم تلنبار شده بود و درون سینه ام، بدجور سنگینی می کرد.

 

1)      گلبرگ های نخل نر، که عمل گرده افشانی را انجام می دهد. 

2)      برگ های بزرگ نخل.

     3)   خانه ای که با برگ نخل ساخته می شود.
.........................................................................................................
پ ن: سال نو همتون مبارک... به ویژه بچه های خوب جنوب

پ ن: دوباره می سازمت وطن ... اگر چه با خشت جان خویش
        ستون به سقف تو می زنم ... اگر چه با استخوان خویش       سیمین بهبهانی

پ ن: سادگی یک روستایی، مثل سادگی کودکی هایم، رویاییست که آرزویش همیشه به دلم خواهد ماند...



برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، شناسنامه ام، شناسنامه، نخلستان، ویرانه، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 فروردین 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30