تبلیغات
. - آیه هفتم _ مرغ سیه بال
.
من آن مرغ سیه بالم

که از تیره بختی روی خود نالم،

منم بیگانه با لبخند،

       منم بیگانه با فردا،

            منم بیگانه با رویا ...

و گاهی این سیه رویی، مرا می راند از خویشم

و سایه های تاریکی،

هجوم می آورند بر من،

گهی از پشت، گه از پیشم.

در این دنیای وانفسا،

که کلاغان سیاهی خود را می زنند فریاد،

دیروز تارم را، چگونه من برم از یاد؟!!

برای پاکی این تن،

چگونه ای همه گناه، چگونه این همه فساد،

چگونه با چه رو،

این همه را بسپرم به دست باد؟!!

دیروز تارم را، چگونه من برم ز یاد؟!!

دلم میخواهد بخوابم من،

 دلم می خواهد بگریم من،

ولیکن من نمیدانم،

چرا خواب از سرم رخت سفر بسته؟

نمی دانم،

چرا چشمانم خواب را به سان مرگی غریبانه می دانند؟

نمی دانم،

چرا اشکهایم مرا با خود بیگانه می خوانند؟

درین همه سکوت، درین شب سیاه

به سوی نیستی افکارم میدهند جولان،

که من زمانه را، ز غم کنم تباه.
                 .
                 .
                 .
آرزو کنم فرو روم به خواب،

غرق رویای کودکی،

فرو روم به شعر ناب.

فارغ ز هر سیه رویی،

            به خوابی جادویی،

به خوابی راحت و شیرین،

و درین  رویا ببینم من،

کودکی ها را، تمام پاکی دنیا را،

با همان ذلالت دیرین.



برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، مرغ سیه بال،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388 توسط مسعود جعفرزاده