تبلیغات
. - آیه ششم _ بوسه ای بر دستان مادر
.
تقدیم به مادرم، به مناسبت روز مادر
روزی مردی از امام صادق (ع) پرسید گناه کبیره را مرتکب شده ام و حال پشیمانم و می خواهم توبه کنم، کاری به من بگویید تا انجام دهم و از آن گناه پاک شوم، بگویم چیست تا به میزان گناهم، راه نجاتم را بیان کنید؟ امام فرمودند خیر. کاری را به تو می گویم انجام دهی و این کار گناهان زیادی را خواهد شست. آن مرد گفت چیست؟ امام فرمودند برو و دستان مادرت را ببوس. آن مرد چون خیال می کرد گناهش سنگین تر از این است که با این کار بخشیده شود باز پرسید. اما امام صادق باز گفتند راه حل بوشه به دستان مادر است و باز بار سوم هم همین را فرمودند و بار چهارم گفتند محبت بر پدر.



بی هدف گام بر می دارم، بر سنگلاخ های این دشت تیره فام،

گهی تند تند و گه آرام

تنم را میان دست می گیرم و می افشارمش در خویش،

کمی بی تاب و آهسته

باز می ایستم، با تنی رنجور و دلخسته

لبان خشکیده و دیدگان پرخون، روان گیج،

                      دست و پا به زنجیری آهنین بسته.

یک دم ، کرکسان گرد سرم پرواز می گیرند،

        و گه دد و دیوان، تنم را به چنگال خویش گاز می گیرند

پیاپی می گریزم،

          و هر بار از خستگی باز می ایستم

ندارم نای فریادی،

      ندارم پای ایستادن،

               ندارم تاب راه رفتن

زمین داغ و تنم چون کوره ای سوزان،

می سورم ز هر سویی،

هم از اطراف و هم از جان.

از ته و اعماق تاریکی، کور سوی نوری می دهد امید

آه ... سحر نزدیک است،

چهره می نماید خورشید

و وجودم شادمانه از آن نور؛ پاپی مسلسلوار می خندید

و می بندم ، دمی دو چشم بیمارم،

   تا بیارامد، نفس های تب دارم

و غرق در فکرم؛

جهنم بود آری ، همان دوزخ تیره

سزای آن گناهانِ بر قلبمان چیره

عجب شب تاری،

    عجب دشنام های شرر باری،

            فراوان سنگ زادگان گنه کاری،

که از فرط دل آزاری،

به صدها چاه ویل خُفته...

و آتش، خواب را همچون غباری از روحشان رُفته

و دژخیمان زنند فریاد:

این عذاب ذلت باریست که رب در دینتان گُفته.

نور روشنی به یکباره می تابد،

        به چشمانم سیاهی می بارد،

              نگاه پرسشگرم، اطراف را می کاود

نمی دانم بهشت است یا رویایش،

هر چه هست، روانم رعشه می گیرد، از تمنایش

می پرسم از عقلم؛ چیزهایی را که می بینم، و دیدگانم باور نداردشان

کدام دوزخ پری و حور عین دارد؟

فضای پاک و زیباییست؛ کدام دوزخ هوایی اینچنین دارد؟

کدام دوزخ، برای هر درخت، نهالی جانشین دارد؟

کدام دوزخ، سیمین برانی نازنین دارد؟

نه؛

دوزخ شهر آتش و خون است، آنجا شعله های آتشین دارد

پر از رنج و پر از نفرت؛ جلادهایی پر ز کین دارد

و هر بار از عذاب آرزوی مرگ خواهی،

اما، نه روزش واپسین، و نه عذابش آخرین دارد

و باز می پرسم از خویش:

کدام دوزخ قصرهایی از دُر و گهر دارد؟

کدام دوزخ نقوشی با این هنر دارد؟

عجب مهتاب خوشرویی؛ کدام دوزخ چنین ماه و قمر دارد؟

کدام دوزخ فرشتگانی خوش و بال و پر دارد، که هر یک هزاران بلبل و پروانه گرد سر دارد؟

کدام دوزخ شهزاده ای زرین کمر دارد؟

فضایش سیز و طرب انگیزست؛ کدام دوزخ نمایی جلوه گر دارد؟

نه؛

دوزخ شهر آتش و خون است، آنجا شعله های پر شرر دارد

هزاران آه و نفرین و شب های بی سحر دارد

و هر شب هزاران دعای مرگ داری،

ولیکن تو نمی دانی، که دوزخ دعاهایی بی ثمر دارد

و قلبم قاطعانه بر من میزند فریاد:

نه این دوزخ نیست،

بهشتی وصف انگیز و غرقه در رویاست

و باز می پرسم از خویش، از منی در خویش گمتر:

چه من را رسته از دوزخ؟

کدامین کار شفاعم داده از زندان؟

نمی دانم ...؟

    نمی دانم...؟

باز بیگانه در رویا و غرق در خویشم

        نمیدانم به کدامین کار خود بیاندیشم؟ 

 در همین افکار، کژدمی سیه اندام می زند نیشم

تا به یاد آرم گنه کارم

بر عذابی بیشتز از این ها سزاوارم

تا بدانم گر ز دوزخ رسته ام اما، هنوز آینه ای پر ز زنگارم

و لعنت فرستم بر دل تارم

        و باز نمی دانم،

به کدامین ثواب ناکرده،

  عذاب آتشین رخت بربسته از دل زارم

ولی خوشحالم و خندان، از نیش این عقرب

می دانم که تب دارم،

و هر بار تا از درد این نیش آرام گیرم،

      هزاران بار می میرم

و تا روحم درد نیش را ز خود بردارد،

کژدم سیه اندام، با نیشش زهری دگر کارد

اما عذاب این، وَ آن دوزخ، کجا همسان هم باشد؟!!

دگر خود را رها بینم، ز آن عذاب های کابوس وارم.

                              ****
شادم ولی حیران حیرانم

اندیشم و بینم، نکردم ثوابی که خود آگه شوم از آن،

و میدانم ازین حیث، ویران ویرانم

و باز می پرسم از خویش، از منی در خویش گمتر:

چه من را رسته از دوزخ؟

کدامین کار شفاعم داده از زندان؟

نمیدانم...؟

    نمیدانم...؟

باز بیگانه در رویا و غرق در خویشم

        نمیدانم به کدامین کار خود بیاندیشم؟ 

« من خاموش و غم چالاک

       و دل در سینه ام بی تاب

           و شب تاریک و بی مهتاب

               و من آشفته ام در خویش

     چه تدبیری؟؟؟ » (1)

نمیدانم...؟

    نمیدانم...؟

منم بیگانه با لبخند، درین غوغای بی تابی

در این پرسش،

       در این برزخ گرفتارم

گناهانم را که می دانم، ولی ابهام من اینجاست:

چه من را رسته از دوزخ؟!!

                  ****
به یکباره نوری می آید روشن تر از آفتاب

و پیش چشمان خود بینم، فرشته ای زیباتر از مهتاب

که عطری دلپذیر و آشنا دارد. چه مطبوع و سکرآورست بویش!!

چه خندانست رویش!!

از عمق چشمانش، مهری دلنشین بارد

      نگاه شیرین و غزل خوانش، سیمای مادرم دارد

بی اختیار می بارد، نم نم اشکی ز مژگانم

برای چه ؟ نمی دانم ، نمی دانم !!

و می شوید دل تارم

و بینا می کند چشمان قلبم را

مادرم است، آری،

  زیباتر از دیروز

          فرشته ی امروز

و میخندم، منِ بیگانه با لبخند

    و فریاد می زنم مادر.

نگاهم سبکبالانه می لغزد

اشکهایم شادمانه می رقصد

                   ****
زبانم با زبان خویش پرسید:

                چه من را رسته از دوزخ؟

و نگاهم با نگاه خویش می دید:

   که شبی روشن تر از مهتاب

             که می سوخت مادرم در تب و در تاب

                         زدم بوسه به دستان گرم او در خواب

و او آرام و آهسته صدایم کرد،

     با چشمان مهربانش نگاهم کرد،

           لبخندی زد و زیر لب دعایم کرد

و دانستم که این من را رسته از دوزخ

و همچون آمدن،

به یکباره محو شد از نگاه بی تابم

    و من اشک ریزان به زانو در اُفتادم

ندایی آمد و مرا در خویش گُم کرد:

« تو می آیی و می مانم

              تو می مانی و می آیم » (2)

و می خندم، منِ بیگانه با لبخند، درین غوغای بی تابی

و آرام و آهسته زیر لب گویم:

               تو ای کوه محبت ها، تو ای احیاگر هستی

                      تو ای مادر، که قلبم را به جان خویش بستی

دعایم کن باز، نجاتم ده ز این دوزخ، ازین نیستی


  تو ای فرشته ی امید،
                                   نجاتم ده ... نجاتم ده ...



پیونشت ها:
« تو ای قلب مرا برده              من از تو سخت لبریزم
مرا احیا کن ای مادر               که تا از خاک برخیزم» (3)
(1) و (2) و (3) : محمد جواد فاضلی




برچسب ها: آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، دلنوشته، کوتاهه، شعر، مادر، بوسه ای بر دستان مادر،
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 تیر 1388 توسط مسعود جعفرزاده