تبلیغات
. - برگ چهارم _ یک قدم دیگر!!!
.

سرم را پایین انداخته و دستانم را در جیبم فرو کرده بودم. و نرم نرمک قدم می زدم. زوم کرده بودم روی سنگ فرشهای ساحل و مدام به سنگی که هر بار جلوی پایم آرام می گرفت لگد می زدم. چند بار تکرار، ناخوداگاه تبسم تلخی را روی لبهایم نشاند. بیچاره این سنگ که بازیچه ی من شده بود. با هر لگدم، به هر سمتی که دلم می خواست پرتش می کردم. حال و روزش درست مثل خودم بود. مثل خودم که بدجور تیپا خورده ی روزگار شده بودم. ولی ایکاش منهم به همین سختی بودم. به همین محکمی.

باد نسبتاً تندی که از سمت دریا می وزید، موهایم را در هوا به بازی گرفته بود. پاکت سیگارم را از جیبم بیرون آوردم، تا تمام درددلهایم را با او قسمت کنم. فقط یک سیگار دیگر برایم مانده بود. پاهایم بی مهابا سمت دکه ی کوچک پیرمرد سیگار فروشی رفت که چشم امیدش به دودهایی بود که هر خسته دل رهگذری، دردهایش را با آن به آسمان می فرستاد. اسکناسهایم را از جیبم بیرون کشیدم، تا چند نخ دیگر، مرهمی باشد بر زخم های دلم. اما دستم را که از جیبم بیرون آوردم و مشتم را باز کردم، چند اسکناس دویست تومانی و یک صد تومانی کهنه و مچاله، دردم را بیشتر کرد و زخمی شد اضافه بر زخم های دیگرم. من دیگر سهمی نداشتم. سهم من انگار همین یک نخ سیگار باقیمانده بود. همین ته مانده می توانست شاید، یک توپ پلاستیکی باشد از سهم پسرم، یا شاید هم یک روسری از سهم همسرم. درین یک سال که او شده بود شریک غم ها و دودهایش، هم نفس دردهایم، من از جانم برای او مایه گذاشته بودم و او...

دیگر کافی بود. کم کم باید سه طلاقه اش می کردم این سرابچه ی دردهایم را. آهسته همان چند اسکناس مچاله را هم در جیبم گذاشتم و تنها، کبریتی از آن پیر مرد گرفتم، تا آخرین سیگارم را روشن کنم. اما وزش باد تند، هر بار مانعی بود برای ناکام ماندن این کار. کبریت ها یکی پس از دیگری خاموش می شد. بی خیالش شدم. کبریت را آهسته گذاشتم روی ویترین دکه ی پیر مرد. او که انگار دردم را از نگاهم خوانده بود، آرام و خسته گفت: باشه پیش خودت، شاید لازمت بشه.

کبریت را آهسته در جیبم قرار دادم و به راه بی مقصدم ادامه دادم.

دیگر خسته شده بودم. بریده بودم. این چهارمین یا پنجمین باری بود که باز باید از صفر شروع می کردم. برای نگه داشتنش، خودم را به هر دری زده بودم. و به هر خفتی تن داده بودم. از زدن قید بیمه گرفته، تا کار سختش، حقوق کمش، ساعت کار زیادش، و حتی التماس کردن جلوی معاون شرکت. و هر بار که به دفعات گذشته فکر می کردم، به رنج و زحمتی که برای پیدا کردن هر کدام ازین شغل ها کشیده بودم، به عذاب چند ماه بیکاری و بی پولی اش، به استرس و اضطراب و بی خوابی اش، به رنج و عذاب خانواده ام، و به هزاران دغدغه ی دیگر، با تمام وجود آرزوی مرگ می کردم.

و هر بار پس انداز چند ماه قناعتمان، چند ماه جیره بندیمان، چند ماه گرسنگیمان، باید خرج فصل نداریمان می شد. انگار با تقدیرمان گره خورده بود و دایره وار، هر چند وقت یکبار، سایه اش بر روی زندگیمان سنگینی می کرد. کلافه ام کرده بود ازین شاخه به آن شاخه پریدن ها. هر بار یک کار تازه و هر روز ترس از اینکه اینبار این سکسکه، تا چه اندازه میان نفس هایم فاصله می اندازد؟!! مبادا که اینبار سکته باشد، نه سکسکه !!!

عجب گلوگیر بود این بغض که وقتی صبح با هزاران امید و آرزو می روی سر کار، ولی یک برگه کاغذ با یک امضاء نشانت دهند و بگویند تو مازادی!!! اشک در چشمانت شروع به رقصیدن می کند. عجب حس غریبیست وقتی که احساس کنی سرچشمه ی امیدت خشکیده. مثل پرنده ای که با هزار زحمت، آشیانه ای را بر بلندای درختی بنا کرده، اما به یکباره با دستان هیزم شکن پیری که برای گرمای اجاقش، تبر به ساقه ی پیر این درخت می زند، همه چیز را بر باد رفته می بیند.

برای او یک امضاء بود و برای من حکم مرگ و زندگی. برای او یک امضاء بود و برای من آفتاب سرزمین رویاهایم. برای او یک امضاء بود و برای خانواده ام یک قلب تپنده. برای او یک امضاء بود و برای من همه چیز. شاید کمی برایش سخت بود که بداند با همان قلمی که روی کاغذ تکان می دهد، خانواده ای ...

سخت بود. خیلی سخت. شاید سخت تر از این ها، احساس شرمندگی ای بود که روی دوشهایم سنگینی می کرد. شرمنده از روی همسرم، که بزرگترین کادویم به او، فقط یک تشکر ساده بود و یک لبخند تلخ، که روی لبهایم نقش می بست. از روی او که تمام دردهایش را با دو رکعت نماز و تسبیح و سجاده اش فریاد می زد. ازو که لبهایش نه شکوه ای به خود دیده بود و نه گلایه ای. ازو که بزرگترین خواسته اش از من، تنها لبخند ساده ای بود روی لبهایم.

شرمنده از روی پسرم، که هر گاه تن خسته ام را می دید، آرزوهای شیرین کودکی اش را قورت می داد. ازو که از داشته های اندکش به ظاهر شاد بود و نداشته هایش را، فقط و فقط نقاشی می کرد. از روی او، که حسرت گفتن جمله « پدر، آن چیز را برایم بخر» را همیشه بر دلم گذاشته بود. ازو که مردانگی اش را، با همان قلب کوچکش، بیشتر از هر مرد دیگری، بر من دیکته کرده بود.

شرمنده از روی همسر و پسرم، که انگار چشمشان را روی داشته های دیگران بسته بودند. هر چند که گاهی صبر و قناعتشان، مهربانی و سکوتشان، لبخند و شادمانی ساده شان، مثل خنجری بود که آرام آرام در قلبم فرو می رفت. گاهی آرزو داشتم که لب به سخن بگشایند، شکوه کنند و گلایه. و بنالند از داشته های دیگران و از نداشته های خودشان. و من با تمام وجود فریا بزنم، ندارم... ندارم.

گاهی یک ماه تمام فقط با این آرزو کار می کردم که سر ماه، آن چیزی که برایشان دیده بودم را بخرم. آن چیز را که دیده بودم و می دانستم که دلشان آن را می خواهد. ولی این را هم خوب می دانستم که اگر آن را بخرم، شاد که نمی شوند هیچ، شاید از ولخرجی بیجایم، گلایه هم بکنند. و هم اینکه مخارج زندگیمان هم هیچگاه، فرصت این را به من نمی داد. و بدهکاری من به آنها روز به روز زیادتر می شد و شرمندگی ام بیشتر. از اینکه خیلی چیزها را می دیدند و چشمانشان را به روی آنها می بستند. از اینکه خیلی چیزها را می دیدم و مجبور بودم، چشمانم را به روی آنها ببندم.

...

خورشید غروب کرده بود و هوا کمی تاریک تر شده بود. بغض من هم کمی فروکش کرده بود و آرام تر شده بودم. هوا سردتر شده بود و باد کمتر. کبریتم را از جیبم بیرون آوردم. آخرین سیگارم را روشن کردم و شروع کردم به دود کردن غصه هایم. سیگارهایم که تمام شد، بلند شدم و خودم را تکاندم. خودم را و خیلی چیزها دیگر را. تنم را، لباسهایم را، دلم را و البته، غصه هایم را... و تنها دلخوشی من به فردا، به کسانی بود که می دانستم تنهایم نمی گذارند. به لبخندهای پسرم و به جمله تکراری و آشنای همسرم:

«خداوند روزی را می رساند. او بنده اش را هیچوقت تنها نمی گذارد. فقط کافیست تو یک قدم برداری ... یک قدم ...»

و در این میان تنها دو چیز، اندیشه های فردایم را به سخره گرفته بودند: یکی کفش های پاره، و دیگری پاهای تاول زده ام...
...................................................................................................
پ ن:
دلم را در میان دست می گیرم، و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از كینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...           سیاوش کسرایی

پ ن: چقدر خوب می شد اگه فصل های جنوب جا به جا می شد!!! اگه تابستان 1 ماه بود و بهار 6 ماه!!!




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، یک قدم دیگر، قدم، کفش، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30