تبلیغات
. - برگ هشتم _ ساعت 12:20
.

همان طور دراز کش، یک دستم را حلقه می کنم دور گردنش و زل می زنم به چشمهایش. دستم را میان طره نازکی از موهای بلندم، که جلوی دیدم را کمی تار کرده فرو می برم و شانه وار لای موج گیسوانم پنهانشان می کنم. باز محو نگاهش می شوم. مثل همیشه لبخند نازکی توی صورتم می پاشد و دیوار سکوتش را آوار می کند رویم.  شب هایی مثل امشب، که احساس می کنم تنها کسیست که برایم مانده، درد و دلم را پهن می کنم روی دلش و او فقط گوش می دهد. سکوت آزار دهنده اش گاهی آنقدر لجم را در می آورد که حتی با او هم قهر می کنم. اما فقط برای چند ساعت و باز دلم تنگ می شود برایش. نگاهی به چشم هایش می اندازم و رها می کنم خودم را لابلای آن همه سیاهی. از کودکی هم عاشق چشم هایش بودم. دستم را لای موهایش فرو می برم و شروع می کنم به بازی با آنها. مثل همیشه حس خوب نوازشگونه ای به من دست می دهد. خط روشنی از نور، که از میان در نیمه باز اتاق خودش را انداخته روی تخت، برقی به حلقه ی درون دستم می زند و تلنگری به نگاهم. کار خودش را کرد. مرا پرت می کند میان شلوغی بازار طلافروش ها. پشت ویترین ایستاده ام و تند تند از زیبایی حلقه هایی که می بینم می گویم . حمید کنارم ایستاده و با نوک ناخون هایش، تارهای نازک سبیلش را می کشد و گاهی یکی را انتخاب می کند و با دندان هایش مشغول جویدن آن می شود. حرفم که تمام می شود، لبخندی روی لب هایش می نشیند و می گوید:
»
وقتی تو می گی خوبه، حتماً خوبه دیگه. می خوای بریم داخل یه نگاهی بندازیم.«
در را باز می کنم. می رویم داخل و پرت می شوم روی تخت انگار. گونه هایم تر شده باز. اَه ... نمی دانم چرا این اشک لعنتی، مثل بچگی ها که میان زانوهایم مچاله می شدم، بیخود سرازیر می شود؟!! بدنم گُر گرفته؛ مثل اینکه از فرق سر تا نوک پایم را سوزن زده باشند. دستم را دوباره حلقه می کنم دور گردنش و خودم را می کشم سمتش. محکم به آغوشش میگیرم و سرم را روی شانه هایش می گذارم. اشک هایم تندتر می شود و میان هق هق بی صدایم، دوباره شروع می کنم به درد دل با او. می گویم و او گوش می دهد، گریه می کنم و او سکوت می کند، مثل تمام این شب ها. اشک هایم که تمام می شود باقی درد و دلم را قورت می دهم و نفس بلندی می کشم. سرم را از شانه اش جدا می کنم. چرخی می زنم و می نشینم روی لبه ی تخت. دستم را بالا می آورم و اشک هایم را پاک می کنم. قاب عکس روز عروسیمان که روبرویم،  روی دیوار خشکش زده، با قطره های باقیمانده اشک، در چشمانم موج میزند و غوطه ورم می کند میان آن همه خوشی. من با همان لباس سفید نشسته ام روی صندلی و حمید یک دستش را گذاشته روی دوشم و ایستاده کنارم. با همان کت و شلوار خاکستری و کراوات سرخ رنگی که روی پیراهن سفیدش خود نمایی می کند. یک...،دو...،سه.... و عکاس که ما را قاب می کند کنج دیوار.
به یکباره صدای تیک تاک ساعت پاندولی بالای تخت، هچون سیلی محکمی مرا از این فضا بیرون می کشد و لی لی کنان روی اعصابم راه می رود. سرم را می چرخانم سمتش و پلک هایم را چندین بار به هم می زنم و چشمانم را کمی نازک می کنم تا تصویر تار ساعت برایم خوانا شود. ساعت 12:20 دقیقه را نشان می دهد. کمی می چرخم و دستم را دراز می کنم سمتش. عروسکم را بلند می کنم و روی دراور کنار تخت خواب می نشانم. دوباره روی تخت دراز می کشم. با اکراه به سمت دیگر می چرخم تا خط روشن نور را نبینم. هنوز چشمهایم طعم خواب را نچشیده که صدای چرخش کلید درون قفل در، زودتر از او، پایش به درون خانه باز می شود و بوی تند سیگار به زیر دماغم می خزد. چشم هایم را بر روی هم می گذارم و خودم را به خواب می زنم.




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، ساعت 12:20، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30