تبلیغات
. - برگ نهم _ هیاهوی نخلستان
.

به میانه راه که می رسم، می ایستم. دستانم را به کمرم می زنم و نگاهی به نخل های سر به فلک کشیده ی دو سمت جاده خاکی می اندازم که برخی مثل میخ به زمین فرو رفته اند. عینکم را از روی چشمانم بر می دارم و با گوشه ی پیراهنم تمیزش می کنم. آرام روی چشمم می گذارم و با نوک انگشت، از روی دماغم به عقب می سرانمش. روی پاشنه ی سمت چپم می چرخم. مطمئن که شدم، راه کج می کنم لابلای نخلستان.

هوا  انگار کمی خنک تر شده. با او قرار گذاشته بودم که عصر بیایم اینجا. قاسو را می گویم. تازه امروز صبح پیدایش کردم. 12 سال پیش بود؛ بجز چند خرت و پرت، بقیه را همین جا گذاشتیم و رفتیم. آخرین تصویرش در ذهنم، قیافه ی مغمومی بود که همین یکی دو سال پیش، هنگام تشییع جنازه پدرش دیده بودم.

راستش از صبح که پایم دوباره به اینجا باز شده، تمام سعیم پیدا کردن قاسو، موندو و  مهدو بود. برای آن دو، آدرسی جز تصویر تاری از کودکی، با همان کله های کچلشان ندارم. اما خوب .... شاید هم از اینجا رفته باشند. کسی چه می داند؟!!

قدم هایم را بی هدف بر می دارم. تصویر کودکی هایم از پشت نخل ها سرک می کشند. نکند با من قایم باشکشان گرفته؟!! صدای هیاهوی بچه ها، دیوانه وار در گوشم می پیچد و سایه وار، دوشادوش من می آیند و در گوشم نجوای غریبی را زمزمه می کنند. اما نمی دانم چرا تا سر بر می گردانم،  غیبشان می زند! حرکت می کنم.چند قدم می روم و باز سر جایم می ایستم.سرم را بلند می کنم سمت آسمان. قامت رشید نخلستان را زیر نظر می گیرم و گردنم را آهسته به چپ و راست  می گردانم. نخلستان دور سرم می چرخد. تندتر و تندتر. درست مثل آن موقع که پدر، با دست هایش زیر بغلم را می گرفت، بلندم می کرد و در هوا می چرخاندم.

آفتاب یک لحظه با تمام قدرت، تیزی خار مانندش را فرو می کند در چشمم. چشمانم ناخوداگاه بسته می شوند و دستم بالا می آید تا روبروی پیشانی، و حائل می شود بین آفتاب و چشمم. چشم چپم را همانطور که فشار داده ام باز می کنم و راست را کمتر. نگاهم خیره می شود به سرخی کمرنگ یکی از خراشیدگی های پوست کف دستم، که مثل بقیه، چرک و خاک رویش را پوشانده.

نمی دانم  کجای باغم. سرم را پایین می اندازم و اطراف را می کاوم. آنجا، آن سوی نخلستان در موازات راه خاکی، هنوز همان جوی آب بزرگ دیده می شود. چقدر آنجا، تن داغ تابستان را با تن پوش تیره پوستمان، بی واسطه به آغوش کشیدیم. میروم که دست هایم را بشویم. کمی تغییر کرده. بسترش را سیمانی کرده اند و آبش هم کم عمق تر شده، اما هنوز جریان دارد.

دست هایم را پاک می کنم و بلند می شوم. شلوام کثیف تر از آنست که دستانم را طبق عادت بچگی، با آن خشک کنم. زحمتش را به دوش پیراهنم می اندازم. می چرخم سمت نخلستان. همانجاست انگار. پدر بزرگ به آن نخل بزرگ تکیه داده. یک پایش را جمع کرده و یک پایش را دراز. انبوهی از پیش های خشک که روی هم تلنبار شده، با باد آرامی به رقص در می آیند و او فقط می بافد. هر چه را که به کارش بیاید. بادبزنی ساده، سبدهای بزرگ خرما و گاهی هم زیلو. که می شود سجاده اش. پهنش می کند و با همان سادگی، نمازش را زیر آفتاب می خواند. در کپرش، کمی آن طرف تر؛ قلیانش همیشه چاق است و چایش به راه.

دستم راستم را بلند می کنم. انگشت اشاره ام را کمی خم می کنم و می نشانم انتهای پیشانی و محکم می کشم روی رگه های پهن عرقی که روی آن شیار بسته اند و می پاشمشان روی شل های خشک شده قطوری که ترک های نازکی برداشته اند.

هیاهوی مبهم انتهای باغ، مرا با قدم هایی که حالا تندتر شده، به آنجا می کشاند. آرام داخل خرابه ای می شوم، که روزی نوتر از خانه مان بود. با دو اتاق ساده و جدا از هم و سقفی چندلی(1) و دیوارهایی کاه گلی، که تقریباً فرو ریخته اند. این را همان اواخر بنا کرده بودیم. عیدها کل فامیل جمع می شدند داخلش و هیاهوی بچه ها پهن می شد توی باغ. دستی می کشم کنج یکی از دیوارها که تارعنکبوت بسته. به گمانم تا دیروز، جایگاه دنجی شده بود برای خواب سگ های ولگرد. و حالا زیر خروار خروار این آوارها، کرور کرور خاطرات شیرین مدفون  شده.

مچم را تکان می دهم. ساعت روی دستم می رقصد. می آورمش بالا و نگاهی به عقربه هایش می اندازم. خوب است. هنوز تا غروب خیلی مانده.

      از روی ویرانه ها رد می شوم و می آیم بیرون. نگاهم روی بندخاکی(2) ته باغ، جا می ماند. یاد قرارم با قاسو می افتم. می روم سمت بند. باز خاطرات کودکی آوار می شود روی سرم. به عشق تاب بازی از آن می رویم بالا. پیش های(3) بزرگ نخلهای پایین بند را می گیریم و خودمان را ول می کنیم میان زمین و آسمان، و به اندازه ی تمام نداشته هایمان ذوق می کنیم. بازی که تمام می شود، همانجا می نشینیم و موندو شروع می کند به تعریف از چیزهایی که در شهر دیده. هنوز حرفش تمام نشده، که قاسو، مثل ارشمیدس می پرد میان حرف مندو و می گوید:

         - بچه ها، راسی بیلین(4) تا یه چی سیتون(5) بِگُم. اما قول میدین سی کسی نگین؟!!

         - ها... بگو بینم.

       - دیگ(6) صبح که با بووآم(7) رفته بیدیم باغ، وَش پرسیدم سی چه ای پیشله و گُردِله(3) جمع می کنی تَش میزنی؟ می فهمین چه گفت؟ گفت، تو هر بُنه ی مُخ(8)، یه پیشی هِسی که هرگاه خُشکاوُو، اِی تشش بزنی، هر آرزویی داشتویی برآورده  میوُو.

          - برو عامو ... بووآت گولت(9) داده.

         - سی چه باید گولُم بده؟!! خُم صدبار دیدمشه که ای کارکو می کنه.تازه یه بار پِی عِلو بیدیم. مِی نه علو؟

       - ها... شایدم بووآی قاسو راس بگو. بووآی منم همیشه میگو تو انار یه دونیش بهشتیه، یعنی ای که اِی بُخواریش(10) می ری بهشت. اینم شاید مثه او بُو.

         - ها، اینم مو بیدُم؟ حتماً میخِی بِگی بووآی علو  َم گول میده؟!!

بلند می شوم و پشتم را می تکانم.تنه ی یکی از نخل ها را محکم به آغوش می کشم. جای دست و پاهایم را لابلای تاپول ها(3) محکم می کنم و چند قدم از آن بالا می روم.دستم را دراز می کنم و آویزان پیش خشک یکی از نخل ها می شوم و می پرم روی بند.دومی و سومی را به همراه چند تاپول از روی زمین جمع می کنم. قاسو ، موندو و مهدو، هنوز دارند بحث می کنند. پیش ها را روی هم می گذارم و فندک را از جیبم بیرون می آورم و نوک پیش ها را آتش می زنم. هنوز گُر نگرفته که خاموش می شوند. دو سه بار این کار را تکرار می کنم. اما فایده ای ندارد. نگاهی به اطراف می اندازم. یک تکه کارتن بزرگِ رنگ و رو رفته کنار آن اتاقک ویران افتاده. می آورمش و می اندازم روی پیش ها. آتشش می زنم. سریع شعله می کشند و هم قد نخل کنارش می شوند. چنگ می اندازند دور گردن او و از آن هم بالا می روند. بچه ها هنوز بحثشان تمام نشده. گاهی میان صحبت هاشان، جار و جنجال های کودکانه شان در گوشم فرو می رود و، می رود تا خود مغزم. آفتاب کم کم دارد  غروب می کند. از نخلستان خارج می شوم و بچه ها را تنها می گذارم. راه آبادی را در پیش می گیرم و زیر لب با خودم زمزمه می کنم:

         خدا کنه ای بار که قاسویِ از زیر آوار میکشم بیرون، زنده بو.

          .............................................................................................................

        1- سقف چندلی: سقفی هایی قدیمی، که بجای تیرآهن، از تیرهای چوبی در آن استفاده شده.

         2- بند خاکی: تپه ای ساختگی دور تا دور باغ، که مرز باغ را مشخص می کند.

         3- گُرد و پیش و تاپول: شاخ و برگ درخت خرما

         4- بیلین: بذارید

         5- سیتون : برایتان

         6- دیگ: دیروز

         7- بووآم: پدر

         8- بُنه ی مُخ: هر راس نهال نخل

         9- گول: دروغ

         10- بُخواری: بخوری




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، هیاهوی نخلستان، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ جمعه 24 شهریور 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30