تبلیغات
. - کابوس دوم، آیه ی چهل و یکم _ بوی خاک و بوی خون
.

گمونم یکی از فصل ها جا افتاده. بعد از زمستون، تابستون اومده. خیال می کردم بهار میاد، اما گرمای زیاد هوا بهم میگه که اشتباه فکر می کردم. کولر رو روشن می کنم. بادش که بصورت می خوره، نوستالوژی خوبی رو تو ذهنم پیچ و تاب میده. تمام خاطرات کودکی یک هو جلو روم رژه میرن.

هنوز هم با دلگیری روزای جمعه سخت مشکل دارم. تنهایی هم که دیگه دوچندانش کرده. فقط 5 روز تا عید مونده و همه رفتن. خارگ گاهی مثل تبعیدگاه میمونه، حالا که کسی هم نیست دیگه ... برنامه شلوغی رو برای امروز تنظیم کرده بودم، اما دل و دماغش هنوز نیومده سراغم. با اومدن رئیس اداره فرهنگ و ارشاد مجبور میشم برم و راجع به دو مقام اولی که گروه تئاتر خارگ تو استان آورده یه مصاحبه باهاش کنم .تموم که شد، دوربینم رو بر می دارم و میرم قنات اودنه عکس بگیرم. ساعت 11 شده، باید برم از ورود اولین گروه راهیان نور به خارگ گزارش بگیرم. گرمی هوا بدجوری مثل سوزن تو سرم میزنه.

خیلی سعی کردن واسه طراحی دکور و آثار جنگ، اما شور و شوق شلمچه رو نداره. یه جورایی اصلی هاشو نابود کردن و اینا یه جوری داد میزنه که مصنوعیه. صدای اذون میگه که نماز جمعه داره کم کم شروع میشه. سریع میرم ناهارم رو میگیرم و نشسته ایستاده چند قاشق میخورم و میرم نماز. آخرای خطبه اول میرسم. اما خب، میشه یه گزارشم از این زد. سریع میرم دفتر برای ادیت عکس ها و گذاشتن خبرها. دیگه یادم رفته امروز جمعست، اما دلگیری اون ته وجودم احساس تلخی رو تو من مدام غلیان میده. ساعت 3 کاروان راهیان نور برمیگردن بوشهر و این بهترین خبره که منم از این تبعیدگاه خلاص بشم و باهاشون برم خونه. بار و بندیلم رو سریع می بندم. سریع خودمو میرسونم اسکله. بوی دریا تلخی وجودم رو کمی از بین برده. یه نفس عمیق می کشم. کمی بوی بهار میده کمی هم بوی شرجی. همه دارن سوار میشن. یه بار دیگه با خاطرات شلمچه مقایسشون می کنم؛ نه خیلی چیزا کم داره!

این شعر رو برای اختتامیه سفر آبان ماه 91 شلمچه، تو پادگان مارد گفته بودم(مشکلات وزنیشو خیلی جدی نگیرید):

                ما که یک کارون و اروند پر از خون داده ایم / اینک اما چون پرنده در قفس جامانده ایم

              تربت پاک شهیدان سرمه ی چشمان  کنیم / ما که از چشم شهید خاک و خون افتاده ایم

            بـاز باید شور و  شوق  جبهه را  بـرپا کنیم/با پلاک وجانماز وقطره های اشک خود غوغا کنیم

              ما همان مردان جنگ و  یا علی های  دلیم / بایـد امـشب نـالـه را بـا آه دل سودا کنیم.

....................................................................................

پی نوشت: سال نو همه دوستان پیشاپیش مبارک

پی نوشت 2: آروزی امسالم یک «سین» ِه . ســـال های کودکــــی. خداکنه برآورده شه...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، بوی خاک و بوی خون، عید، راهیان نور،
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اسفند 1391 توسط مسعود جعفرزاده