تبلیغات
. - برگ دهم - منی که خودم را گم کرده ام
.

(رمز داستان برداشته شد)

منی که خودم را گم کرده ام

کله شق بودی و یک دنده. روی دنده لج که می افتادی مرغت یک پا داشت و همه را سیاه می دیدی، حتی من. مادرت همیشه می گفت: این تنها چیزیست که از پدرت به ارث برده ای و تو تا دوباره نام پدرت را می شنیدی چینی به سگرمه هایت می دادی و چشمانت را نازک می کردی. با در و دیوار گلاویز می شدی و من مدام آهسته حرف می زدم. نه با تو، که با دیوار محکمی که صدای خفه ام را می گرفت و همچون سیلی محکمی به من پس می داد که یعنی تو ساکت باش.

اشتباه از من بوده یا تو را نمی دانم. به گمانم هیچکدام. اما اگر من بیشتر اصرار کرده بودم، تو اگر کمی به حرفهایم گوش داده بودی، اگر و دوباره اگر، حالا شاید حال و روزمان این نبود. شاید هنوز با هم بودیم، مثل سابق. من و تو با هم.

لعنت. کلمه ای که ورد زبان این لحظه هایم شده و مدام پسوندی می چسبانم انتهایش و دوباره تکرارش می کنم. حالا که به زور از تو جدایم کرده اند، چرا باید پابند زندگی کسی ام کنند که نمی شناسم؟ ولی خُب، تو خواسته ای دیگر! مثل همیشه حرف حرف تو است و من تابع. می دانم، می دانم، اینبار هم اشتباه از من بود. بعد این همه سال، آخر نفهمیدم چگونه مجابت کنم و حرف هایم را به خوردت دهم.

این رفتارهایت را مثل کف دستم خوب می دانم. لابد باز تریپ جوانمردانگی ات گل کرده بود. مثل آن بار که با نصف حقوقت بغل بغل گل های آن دختر گل فروش را خریدی و دادی به آن پسر مادر مرده. می دانستم پای تصمیم گیری های آنی ات که وسط می آید، مرا به حساب هم نمی آوری و اسراری هم نمی کردم. اصلاً مادرت راست می گفت؛ بچه ای که هفت ماهه به دنیا بیاید بهتر از این هم نمی شود.

دقیقه های جداییمان را هر لحظه حساب می کنم و حالا فقط سه دقیقه مانده تا دو روزش تمام شود و با احتساب این دو روز، پنج روز و هشت ساعت از آخرین صحبتمان می گذرد و من مدام به این فکر می کنم که می شود ما یکی از همان نقاشی هایی باشیم که تو گه گاه می کشیدی؟ و هر بار آرزو می کنم خدا کند از آن نقاشی های بی سر و ته و سیاه و درهمی نباشیم که هر وقت روی بوم نقش می بست، ربع ساعت به آن خیره می شدی و فقط خودت از کشیدنش حظ می کردی. و دیگران تا نگاهشان به یکی از آنها روی دیوار اتاقت گره می خورد، ابرو در هم می شکستند و لب و لوچه شان آویزان می شد و چانه هایشان در هم.

دلم می خواهد مثل همان نقاشی آخری باشیم که کشیدی. روی همان نیمکت چوبی خالی کنار ساحل. یا نه اصلاً جای همان پرنده ای که حجم بزرگ و سیاهش جلوی غروب آفتاب را گرفته بود. و یا جای آن موج های کف کرده ای که دست به دامن ساحل شده بودند.

برای بار هزارم خاطره روز آخر را با خودم مرور می کنم. آن حادثه لعنتی را. من محکمتر به سینه ات می کوبم و تو پایت را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهی. درگیریمان دوباره بالا می گیرد و تو با نهایت لجبازی ات پیش می روی. باز با تمام دق و دلی ات سر من آوار می شوی و انگار مقصر تمام شکست هایت منم. یک آن دنیا تمام سنگینی اش را آوار می کند روی ما. و حالا ساعت هاست بوم های سیاه و درهمت جلوی چشمانم آتلیه باز کرده اند.

دوست دارم تعجب کنم از اینکه چرا نگذاشتی گره کور زندگی ات را راحت باز کنم تا حالا مجبور نباشم بنشینم و حسرت بخورم برای این دقیقه ها که گم شده ام میان دوراهی خوشحالی و پشیمانیِ سکوت رضایت آمیزم. سکوتی برای امضایت زیر آن کارت مقوایی کوچک که حالا سند بی کسی ام شده و در گوشم جار می زند که من مانده ام، تویی که نیستی و اویی که نمی شناسم.

حالا دقیق دو روزِ تمام شده است و من بهتر است بنشینم و شباهت های تو  و این ناشناس را سوا کنم. فکر کنم درست مثل خودت باشد. این را امروز عصر فهمیدم. بعد آنکه همه رفته بودند. وقتی رویش را از آن جوانک بلندقد گل به دست با آن تبسم کشدارش برگردانده بود. اینجا یاد تو افتاده بودم. یاد آن   وقت ها که سرت را زیر می انداختی و نوک انگشتانت یکی از تارهای نازک سبیلت را و گه گاهی هم تاری از میان ریش های چند روز نتراشیده ات دستچین می کرد و هی پیچ و تابش می داد. او هم عادت دارد سراپا گوش شود و با من درگیر. و تفاوتش شاید تنها قطره های اشکی باشد که روی گونه هایش می چکد.

هنوز چند ساعت دیگر از روز سوم مانده و من دقیقاً نمی دانم این که دکتر به این ناشناس و همراهش می گفت این را زمان مشخص می کند. گاهی یکی دو هفته و بعضی اوقات هم یک سال طول می کشد تا مشخص شود بدن را پس می زند یا نه برای من بوی استقلال می دهد؟ دوست دارم این را باور کنم. خوشحال باشم و همه چیز را کنار بگذارم و در جشن خوشحالی ام تنها به این فکر کنم که آیا می شود در یکی از نقاشی های تو، من همان قطره اشکی باشم که از چشمان این ناشناس چکیده باشد؟!

مسعود جعفرزاده/ 18 آبان ماه 91




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30