تبلیغات
. - کابوس سوم، آیه چهل و دوم _ شب های سپید، روزهای سیاه
.

نگاهی به ساعت انداختم، 5 صبح بود. هنوز تردید داشتم واسه خوابیدن یا بیدار موندن. خوابیدم. گمونم تا ظهر. اما طعم خواب نداد. کارها توی سرم راه می رفتن و توی دلم دلشوره می دوید. بیدار شدم و زدم بیرون پی کارهام. حالا ساعت 4 صبحه، هنوز نخوابیدم.

احساس می کنم قهرمان دوی استقامت شدم. مدام می دوم پی چیزی که انتها نداره ...

حالا باز طبع روشنفکریم گل کرده و دارم به این مقوله تکراری می اندیشم که کار می کنم برای زندگی یا زندگی می کنم برای کار؟


یکی از آیه های پریشانی سال گذشتم؛ اسفند91 :


سپید بود
سپید سپید قلبم
مثل موهای مادربزرگ
هر که رسید
صفحه ی تازه ای ورق زد
چند سطر عاشقانه نوشت
امضایی زیرش زد و رفت
حالا سیاهی هایش روی دلم سنگینی می کند
مثل سنگینی شانه های مادربزرگ
روی کمر خمیده اش


*  کلاً ساختارشکنی گاهی خوبه گاهی هم نه. اما بعضی ساختار شکنی ها خط قرمز دارن و بعضی ها هم نه. خیلی ها شاید کلاً از ساختار شکنی بدشون بیاد و برخی ها هم از ساختار شکنی بدون مرز. مثل غزل پست مدرن و شعر سپید. به نظرم ساختارشکنی های با مرز و محدوده بد نیست. بعضی ساختار شکنی ها هم ساکت و آروم ایجاد میشه و بعد چند سال صداش در میاد. حالا من گاهی از غزل پست مردن خوشم میاد!!!

* سال قبل که عید رو تو سربازی و با هم خدمتی ها جشن می گرفتیم، خیال می کردم این شاید بدترین نوروز زندگیم باشه. حالا که نوروزها رو دارم با هم مقایسه می کنم، نظرم عوض شده و نظرم چرخیده روی این عید. سال بعد شاید دوباره نظرم تغییر کنه!

...........................................................................

پی نوشت: سرعت اینترنت این روزها داره کلافم می کنه.

پی نوشت 2: زندگی رو زیاد جدی نگیرید. اگه زیاد جدی بگیرید، جدی جدی می گیردتون دیگه ولتون نمی کنه. مثل من ...

 




برچسب ها: کابوس های بیداری، آیه های پریشانی، مسعود جعفرزاده، روزنوشته، سپید و سیاه، روزهای سیاه شب های سپید، زندگی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 فروردین 1392 توسط مسعود جعفرزاده