تبلیغات
. - برگ پنجم _ پرواز
.

هوا گرم بود. آنقدر گرم، كه مجال خیره شدن به دوردست ها را به چشمهایم نمی داد. مجبور بودم به همین علف زارهای خشكی، كه به هر ساز باد می رقصیدند، قناعت كنم. پاهایم را در هم گره كرده بودم و تن خسته ام را به پشت داغ میله های برجك سپرده بودم. و روح خسته ترم را، به مسلخ «چراها».

صدای آرام و مبهمی، مرا به فضای تنگ برجك باز گرداند. بیدرنگ نگاهم معطوف پرنده ای شد كه روی پاگرد پله ها بال بال می زد. نمی دانم چگونه سر از اینجا در آورده بود؟!! جثه اش به جوجه گنجشك های پرواز نیاموخته نمی ماند. بال هایش را هم كه هر لحظه باز و بسته می كرد، زخمی به نظر نمی رسید. اما عجیب تقلای پرواز داشت. دلم می خواست از نزدیك براندازش كنم. ولی از حوصله ی پاهای خسته ام خارج بود. بی خیالش شدم و تنها، به چراهای دیگرم اضافه اش كردم. وقتی به خودم آمدم، دیدم بال بال زنان، سمت لبه ی پاگرد می رود. پاهایم تكانی خورد و دست های به سینه فشرده ام، لحظه ای میله ها را لمس كرد. اما دیگر ‌برای هر عكس العملی دیر شده بود. لبخند نازك و تلخی، لبهایم را منبسط كرد. تكانی به خودم دادم و پاهایم را راست كردم. تفنگم را از روی دوشم كندم و سنگینی اش را به دست هایم سپردم.

....................................................................................................

پ ن:گاهی یك لحظه پرواز، یك لحظه در اوج بودن، می ارزد به تمام زندگی...

پ ن: «آزادی» ... عجب آشنای غریبیست این وا‍ژه...




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، پرواز، آزادی، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30