تبلیغات
. - برگ یازدهم - روزمرگی هایی که عشق را می سازند
.

تا اواسط که رسیدم، هنوز انتظار داشتم این مقدمه باشد و داستان هنوز شروع نشده باشد. اما این انتظار خیلی زود به عادت تبدیل شد و آرام آرام داستان مرا کشید سمت خودش.آنقدر محو آرامشش شدم که درست ندانستم داستان بود یا یک کتاب روانشناسانه. مرا ول نکرد به امان خودم؛ اینقدر به فکرم چسبید تا در یک هفته برای بار دوم بخوانمش و این بار از دید نقد هم نیم نگاهی داشته باشم به این دایره المعارف نادر ابراهیمی.


روزمرگی هایی که عشق را می سازند (نقد داستان یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی)

خلاصه داستان

داستان از جایی آغاز می شود که یک معلم ادبیات گیلکی کوچک اندام، دو ماه را در زندان های دژخیمان گذرانده و 23 روزش را شکنجه شده است و حالا بی آنکه برادر خانمش را لو داده باشد آزاد شده  و با خانواده کوچکش در جایی آرام نگاهی به گذشته  و نیم نگاهی هم به آینده دارند و جریان نحوه ی آشنایی تا ازدواجش با دختر آذری بلند قد روستایی را بصورت گذرا، همراه با باورهای سیاسی خود بازگو می کند.

ریتم داستان تندتر می شود و نحوه اخراجش، زندانی شدنش و سقط فرزند اولش را در چند صفحه خلاصه می شود و برای سرپا نگه داشتن زندگی ای که تازه شروع شده شورع می کند به دست فروشی و فروختن کتاب هایش. اما باز توسط ماموران رژیم بساطش جمع می شود و اینجا عده ای با او همراه و هم صدا می شوند. عده ای برایش زیر راه پله کاری را فراهم می کنند و برخی کتابهایشان را به رایگان به او میدهند.

انقلاب می شود. شغل های جدید آغاز می شود و زندگی روال عادی خود را در پیش می گیرد. عشق کمرنگ می شود و آنها برای تزریق دوباره عشق به زندگیشان فصل جدیدی را آغاز می کنند که شامل برنامه ای ساده و روزمره و تمرد گهگاه از آن می شود. هفته را از یکشنبه آغاز می کنند و شروع می کنند با عادت ها جنگیدن و نو کردن کهنگی ها. به هنر، ورزش و تفریح روی می آورند. به بازدید از نمایشگاه ها، کودکان بیمار و رسیدگی به امورات روزمره می پردازند و ایان می گذرد.

فصل سوم اما جدالیست بین دو بار برای بودن یا نبودن برنامه ای که برای رفع کهنگی ها و عادت ها آنده بود و حالا خود عادت شده، یک چارچوب، و بوی کهنگی گرفته. تمرد از این برنامه باز هم رمز تازگی و طراوت آن شناخته می شود و حال با هم سعی می کنند توصیه این برنامه به دیگران که کم کم حالا به آنها همراه شده اند و آن برنامه را پذیرفته اند و عاشقانه آرامی که همچنان ادامه دارد...

........................................................

نقد داستان

این کتاب مشتمل بر 240 صفحه، با دو زاویه دید دانای کل و اول شخص، در سه فصل نوشته شده است. داستان دیالوگ محور و با درونمایه ای عقایدی و داستانی روایت وار است.

"یک عاشقانه آرام" را همچون اسمش باید آرام خواند. داستانی که سراسر فلسفه است. سراسر قطعه های ادبی ماندگار. سراسر سخنان حکیمانه. و برای تمامی دوستداران این مباحث چیزهای زیادی برای گفتن دارد. کتابی پر از باورهایی به ظاهر ساده اما اندیشمندانه.

داستان آرام تو را پیش می کشد و بند بند جملات همانقدر که ساده است، همانقدر هم می شود هفته ها در آن اندیشه کرد.

نویسنده سعی کرده است تا با برقراری دیالوگ بین شخصیت های اصلی داستان دو فرهنگ متفاوت، از دو جنس مخالف و از یک نسل را برای ما بازگو کند.و شیوه نگارش داستان، که درونمایه ای عقایدی دارد خواننده را وادار می سازد تا گاهاً با ذکر علل، عقاید را خواسته یا ناخواسته بپذیرد.

در نگاه اول شاید داستان فانتزی به نظر برسد، اما به عمق آن که نگاه می کنی، متوجه جدیت آن می شوی. تا اواسط آن که میرسی انتظار داری این مقدمه باشد و داستان به زودی شروع شود، اما رفته رفته به آن عادت می کنی. گیله مرد کوچک اندام و"عسل" دختر آذری بلند قد سفید روی، دو نماینده از نسل دهه 30 هستند که دغدغه های خود را بازگو می کنند و گاهاً با وجود اختلافاتی کوچک، زندگی را بر پایه مشترکات استوار می سازند.

شخصیت شناسی

هر چند در این داستان سایر شخصیت ها در سایه شخصیت پررنگ دو شخصیت اصلی داستان (گیله مرد و عسل) قرار می گیرند، اما نادر ابراهیمی، به شخصیت هایی دیگر هم خوب پرداخته و برخی را بنا به نیازی که در داستان دیده، تنها در حد یک تیپ نگاه داشته . او شخصیت شناسی افراد گوناگون را با ذکر ظاهرشان به خوبی بیان می کند. بانوی کتابدار چادری با خصوصیاتی که نوسنده از او تعریف می کند به خوبی در ذهن خواننده می نشیند.و همچنین مددی و ... که با وجود اینکه چندان مورد پرداخت قرار نگرفته اند، اما خواننده می تواند آنها را به خوبی مجسم کند و برای او ملموس است.

فضاسازی

او به خوبی حرکات و فضاسازی ها را بازگو می کند همانطور که می گوید" ایستاده ام و نگاه می کنم.قدری عرق کرده ام. آدم هایی که بی اراده توقف می کنند یا میل به آن دارندکه مغلوب نشوند، یا کهنه خری را کاری شرم آور می دانند، یک بری می ایستند. یک شانه شان مردد به جانب بساط من است.انگار که در حال عبورند و هیچ چیز متوقفشان نمی کند. نام کتاب ها از زیر نگاه هایشان لیز می خورد و رد می شود ...".  و او فضای انقلابی و سیاسی کشور را هم با نگاهی فانتزی به قلم می کشد " هیچ کس نفس نمی کشد.هیچ کس اعتراضی نمی کند، اعتراض در قلب ها می ماند تا شکوفه کند" و همه این ها را به خوبی می توان در صفحه 51 داستان مشاهده کرد.

نثر داستانی

داستان و متن آن از انسجان خوبی برخوردار است و یکدستی آن تا آخر داستان به خوبی حفظ شده است.

ما در نوشتار داستان با نوعی ساختار شکنی و نوآوری مواجه هستیم. نوشته ای فانتزی گونه اما واقعی که کم کم در دل داستان فرو می رود و علی رغم پیرنگی که چندان با فراز و فرود و گره گشایی های داستانی همراه نیست، خواننده را به خوبی به سمت خود می کشاند و زندگی ای آرام و عادی را به شیرینی به تصویر می کشد و در فصل دوم روزمرگی های داستانی را به خوبی با تم داستان  و گذشت زمان در هم می آمیزد و آنرا برای خواننده در جای جای داستان می شکافد.

پرداخت داستان

او در داستان گاهاً چراهای زیادی را مطرح می کند.

"چرا نا امیدان دوست دارند که ناامیدی هایشان را لجوجانه تبلیغ کنند؟چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی ابدی قلمداد کندد؟چرا پوچ گرایی ..." ص 49

ریتم یک عاشقانه آرام، گاهاً تند تند می شود. مثلاً آنجا که بر خلاف مقدمه چینی چندین صفحه ایش، انقلاب به سرعت می آید، کودک اول میمیرد، کار و زندگی دچار دگرگونی هایی می شود. آشنایان جدیدی به متن داستان ورود پیدا می کنند. و کودکانی رشد کرده وارد داستان می شوند.این ریتم آنقدر تند است که میان ریتم آرام این داستان خود نمایی می کند ص 60 تا 63

 و در جایی او به مباحث فلسفی رابطه انسان و تاریخ در دل داستان و طی چندین صفحه پاسخ می دهد. ص 178 تا 180

شعار زدگی ها

شعار در این داستان به وفور یافت می شود. این ها آنقدر زیاد هستند که گاهی شک می کنی آیا نویسنده اینها را به عمد وارد داستان کرده یا نه؟ و این شک زمانی بیشتر می شود که نویسنده در پشت چهره "عسل" به این شعار ها واکنش نشان می دهد و آنها را نفی می کند.

مثلاً آنجا که پسر می خواهد برود خارج و با هر حرکت دشنام می دهد و نویسنده در دل خود به او پاسخ می دهد و می گوید که روزی رکیک ترین دشنام ها را به خود خواهد داد و یک روز خواهد دید از چنگ مردم  و وطن خود می توان گریخت اما از چنگ گندیدگی روح خویش ممکن نیست. ص 150

و یا آنجا که ولایتی، وزیر امور خارجه بدون محافظ و بی دغذغه کوه نوردی می کند. ص 184

و آنجا که پسر با این کلمه مادر که "ما فقط برای هم آفریده شده بودیم" به شعاری بودن کلام پدر و مادر اعتراض می کند و می گوید"خدا این ها را فقط برای این ساخته که شعار بدهند" و یا باز عسل در پاسخ جمله ای دیگر از دخترش مبنی بر شعاری بودن کلام آنها، پاسخ می دهد"شعار دادن  و شعارها را برنامه کار قرار دادن، دوای تمام دردهاست. آنها که شعار نمی دهند، فقط به خاطر آن است که می ترسند که مجبور نشوند پای شعارهایشان بمانند و نسبت به شعارهای خود وظیفه مند شوند. شعار نمی دهند چون وحشت دارند ازین که نتوانند" و این را به نظر می رسد نادر ابراهیمی به عمد در داستان آورده و پاسخ خود بوده مبنی بر نقد شعارزدگی داستان.ص201 تا 205

طعنه و طنز

داستان طعنه های ظریفی را پشت خود نهان کرده است. مثلاً جایی که به دنبال عسلِ اصل می گردد و با زنبور صحبت می کند. و یا جایی که سخن از قزاق ها می شود.

و طعنه هایی که داستان را شیرین نموده نیز به خوبی در دیالوگ ها آورده شده است و چاشنی طنز را به خوبی در داستان زده اضافه کرده. مثل طعنه های عسل به خانم کتابدار ص 124 و یا آنجا که دست خالی و با گل های خیالی به دیدن بچه های بیمارستان می روند ص 144 تا 147

عقاید نویسنده و تجارب

هر چند نویسنده سعی بر این داشته که عقایدش به وضوح بیان نشود، اما در این امر چندان موفق نبوده و رد پای او در برخی جاها توسط گیله مرد کوچک اندام داستان به خوبی نمایان می شود و نادر ابراهیمی مدام سعی دارد این نظریات را به خواننده القا کند و این کار را نیز آرام آرام و با ذکر دلایل انجام داده و زیادی این دیدگاه ها، در برخی جاهای داستان، داستان را از شکل داستانی خود خارج کرده است.

نادر ابراهیمی به خوبی تجربیات سیاسی  زندگی اش را وارد داستان نموده. چرخاندن گروه های سیاسی در قالب گروه های کوهنوردی، دو نمونه از تجربیات اوست که در داستان می بینیم. تجربیات سیاسی در فصل اول داستان و تجربیات کوهنوردی در فصل دوم، بخش پنجشنبه ها، به خوبی نمایان است.

دایره المعارف

ایران شناسی که او در داستان ایجاد کرده، آدم را برای گشت و گذاری در ایران ترغیب می کند. او از انزلی، کوهستان های سبلان، دره ون داربن، سرداب رود، خرابه های قصر حسن لو، سرد چال، لاهیجان، پلنگ چال، جزایر قویون داغی و یا آشوراده و ... سخن گفته و خیلی ها را توصیف نموده.

او یکجا همه بزرگان و هنرمندان را در داستان نام برده و انگار دغدغه فراموشی نام این بزرگان را داشته است. او یک کلکسیونی از این بزرگان را با آوردن نام مشکاتیان موسیقی دان، بیژنی خطاط،شفیعی کدکدنی، تریفِ خوش صدا، ولایتی وزیر امور خارجه، قشنگ کامکار، استاد فیروزه، مرتضی ممیز بزرگ، تختی، پهلوان، غلامحسین ناجی نقاش، شباهنگی نقاش، استاد بریانی، استاد احصایی خطاط، بهروز دولت آبادی، استاد جعفری خطاط، استاد محجوبی، شهوق، عباس کیارستمی، ابراهیم حاتمی کیا، محسن مخملباف، علی حاتمی بزرگ و ... رو را برای ما لیست کرده.

دغدغه ها و طرح های فکری نویسنده

او چندین جای داستان از نکات منفی روزگار شکایت می کند و آنها را برای خودش یک دغدغه قلمداد می کند و این از ورود کلمات بیگانه به زبان فارسی و ماندگار شدن آنها  و آنجا که او جای واژه هایی مانند موزه در داستان، "اثرگاه" می گذارد و آن را تکرار می کند،(ص 61) و یا "تصویر نما" را بارها بجای واژه تلویزیون استفاده می کند (160)، سعی در ترویج اصلاحات دارد.

او برای خیلی چیزها برنامه ای را مطرح می کند. از جمله احداث یک موزه هنر برای حفظ اثرات هنری اساتید ایران زمین و یا حل مشکلات خود اشتغالی بانوان ایرانی با راه اندازی دانشکده فرش و آموزش صحیح و اصولی و حرفه ای برای آنان و اعتای تسهیلات و امکانات برای سازندگی ایران. ص 162

او دغدغه های زیادی از جمله آلودگی طبیعت را در دل خود دارد و این را آنجا که برخی موسیقی شهری را با آلودگی صوتی وارد کرده به کوه و لطمه به موسیقی طبیعی اش با صدای پرندگان، یا موسیقی آبشارها، مطرح می کند.

او در سال 75 که داستان نگاشته شده پیشنهاد می کند که دو روز تعطیل پیاپی برای انسان لازم است و شروع می کند برای این ادعای خود دلایل عقلی و منطقی آوردن و چند سال بعد شاهد اجرایی شدن طرح او هستیم. ص 198

 

برخی جمله های ماندگار داستان:

در میان همه ی جانوران جهان، فقط انسان ها اعدام می شوند، به وسیله انسان ها. ص 8

خداوند خدا ، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چرا که می دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش در نخواهد داشت. ص 23 (روانشناسانه)

عادت رد تفکر است و رد تفکر آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زیستن. ص 31

لبخند تذهیب زندگیست. ص 34

پویش عشق، در خود عشق است، نه در گل عطر آگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا در گردنبند مرواریدی که به گردنش می اندازی. ص 36

معجزه در این است که هر جریانی به زمان محتاج است الا عشق. ص 37

بهترین دوست انسان، انسان است، نه کتاب. ص 45

هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند. ص 62

سعادت شاید چیزی نباشد الا همین اعتقاد مومنانه به سعادت. ص 62

بیا تا برکه های حقیر دغدغه را دریا کنیم ای دوست! چرا که هیچ دریایی، هرگز، از هیچ توفانی نهراسیده است و هیچ توفانی ، هرگز، دریایی را غرق نکرده است. ص 56

عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان. ص 74

عشق قیام پایدار انسان های مقتدر است در برابر ابتذال. ص 93

عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. ص 98

در عصر ما هر میخی در هر سنگی فرو می رود، فقط باید ابزارهای مناسبش را یافت. ص 154

صدا ادراک ذرات هواست. هنر، اما، ادراک حرکت زیبایی ذرات و عواطف انسانی ست.(فیلسوفانه). ص 159

عاشق شدن مسئله ای نیست، عاشق ماندن مساله ماست. عشق به اعتبار مقدار عشق است، نه شدت ظهورش. ص 190

مرگ مسئله ای نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی. ص 209

ما باید سرنوشت را وادار کنیم که سنگر به سنگر در برابر ایمان ما و اهداف ما و برنامه های ما عقب بنشیند و سرانجام، فروتنانه، پرچم سفیدش را به اهتزاز در آورد و فریاد برآورد، که: آری ... من، عیناً همانم که شما به آن رسیده یید. (روان شناسانه). ص 212

گریه حجامت روح است. ص 218


حرکت محصول اراده است. ص 233

.................................................................................................................

پی نوشت: این روزها میشه گفت از وقت های اضافی دارم بهتر استفاده می کنم. این رو خوندن چند کتاب و چند کار طراحی و عکاسی به من القا کرده. کتاب "جمجمه ات را قرض بده برادر" از مرتضی کربلایی رو شروع کردم، اما معلوم نیست کی تمومش کنم. تا اینجا که بد نبوده، امیدوارم بتونه منو شگفت زده کنه.




برچسب ها: مسعود جعفرزاده، برگ های پاییزی، نقد داستان، یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، روزمرگی هایی که عشق را می سازند، داستان،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30