تبلیغات
. - کابوس هفتم، آیه چهل و پنجم - غربت، سکوت و دلتنگی ...
.

غربت، سکوت و دلتنگی ... دوری غربت می سازد و غربت دوری. گاهی در میان این همه آشنا و این همه هم زبان غریبی. اگر گوشی نباشد برای شنیدن و دلی نباشد برای درد دل کردن، چشمانی نباشد برای آرامش دادن و لبخندی نباشد برای امید دادن، در میان این همه آشنا باز غریبی. و نزدیک نزدیک هم که باشی دور ِدوری. دوری غربت می آورد، غربت سکوت، سکوت تنهایی، تنهایی فکر، فکر خاطره و خاطره دلتنگی ... و دلتنگی چنگ می اندازد به گلویت و آرام آرام فشار می دهد تا نگاهت گم شود میان هیاهوی کلاغان روی لیل. زیر لب آهسته می گویی: غربت، سکوت و دلتنگی ... برای خودکشی کافیست ...

پاییز اما ... تولدی دوباره است و مهر امیدی دوباره تر ... صدای خش خش برگ ها می آید. نسیم پاییزی دوباره لب پر می زند زیر دماغم. پاییز حا و هوای صبح هایش سوا از صبح های دیگر است. دل تنگی ام را می گذارم به حساب مرور خاطرات شیرین گذشته. دلم تنگ به شوق ِ مدرسه خوابیدن است، تنگ روی برگ ها دویدن، تنگ دو دو زدن های دسته جمعی و نان و پنیر خوردن میان راه. تنگ دلهره شب امتحان و گلایه های معلم از درس نخواندن و اشک هایی برای یک نمره ی کمتر.

دلم تنگ بی دغدغه لگد زدن زیر برگ های خشک کنار پیاده روست. دلم تنگ بی دغدغه خندیدن، بی دغدغه دویدن، بی دغدغه زندگی کردن است. دلم تنگ است. شاید تنگ روزهای کودکی ...

........................................................................................

پی نوشت 1: 9ماه گذشت و چه دیر آمد راسپینای من. پادشاه فصل ها، تالار رنگ ها، پاییز، فصل من. فصل رویش شکوفه های قلم در دست. من مهرماهی، دلم می خواهد ذوق کنم برای کیف و کتاب نو. برای دیدار روز اول مدرسه و دوستانی که با یک لبخند سند دوستیمان را امضاء می زنند.

پی نوشت 2: کتابی برای خواندن ندارم، و شاید هم حوصله ای ...




برچسب ها: کابوس های بیداری، مسعود جعفرزاده، آیه های پریشانی، سکوت، غربت، دلتنگی، پاییز،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30