تبلیغات
. - برگ ششم _ ماهی گیر
.
آرام از قایقش پیاده شد و سبد صیدش، که تنها دو ماهی کوچک درونش بود را، چند متر چلوتر، روی اسکله پرتاب کرد و طناب قایقش را محکم کشید، تا آن را به دور تیرک چوبی ببندد. بعد از چند روز طوفانی، اصلاً روز خوبی برای صید نبود.
آخرین گره را محکم تر بست. کف دستهایش را چندین بار محکم به هم کوبید و بلند شد. سرش را که برگرداند، برای چند ثانیه سر جایش میخکوب شد. بیدرنگ روی زمین خم شد. تکه سنگی برداشت و ناسزا گویان، نثار گربه ای کرد که مشغول دستبرد زدن به صید امروزش بود. گربه جستی زد و چندین متر آنطرف تر ، کنار گربه ی دیگر آرام گرفت. انگار هنوز خیال رفتن نداشت. مرد نگاهی به درون سبد انداخت. سرش را چندین بار تکان داد و غرو لندهایش را بلندتر کرد. با حسرت دستش را درون سبد برد و یکی از ماهی ها، که دیگر تنها نیمی از آن باقی مانده بود را سمت گربه ها پرتاب کرد و بلند شد.
چند لحظه ای بود که لبهایش بی تکان مانده بود. از وقتی که از صید برگشته بود، این اولین باری بود که زمزمه های گلایه دارش فروکش می کرد. وسایلش را برداشت و راهی شد.
چند قدم بیشتر بر نداشته بود، که باز ایستاد. مکث و چند قدم عقب گرد... دستش را درون سبد فرو برد. ماهی دیگر را هم جلوی دو گربه انداخت و رفت...
.................................................................................................
پ ن: گاهی مزدی که به تو می دهند، نتیجه ی تلاشی که برایش خرج کرده ای نیست. خرده نگیر. تلاشت، بهترین مزد توست...
پ ن: نمی دونم حالا که خدمتم داره تموم میشه، خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحالی که جای خود داره. اما ناراحتیم واسه تقلای کار و اوضاع بد اقتصادیه، که باید تازه خودمو برای یه زورآزمایی سخت تر آماده کنم.




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، ماهی گیر، صید، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30