تبلیغات
. - برگ هفتم _ تلفن
.

لبخند بر روی لب های مادرم ماسید و لیست شماره ها، که انگار ناف همگیشان را با صفر بریده بودند، بر پیکر دستانش یخ بست.

خبر آمدنش یک ماه زودتر از خودش رسیده بود. یک ماه انتظار و بی تابی. حالا دیگر می توانستم سینه ام را جلوی دوستان تازه ام سپر کنم، باد در غبغب بیاندازم و با افتخار شماره خانمان را به همشان بدهم. البته آنقدر خانه ی خاله هایم در این شهر و آن شهر رفته بودیم، که چندان با این گونه چیزها بیگانه نباشیم، ولی خُب؛ برای خیلی ها، من جمله فامیل های دهاتیمان، این شاید معتبرترین سند شهری شدنمان بود.

بیشتر از همه، مادرم برای آمدنش شور و شوق داشت. برای میزش رومیزی ای بافته بود همرنگ آن. شده بود نقل کلامش با زن های همسایه. برای پیدا کردن هر شماره کلی پرس و جو می کرد.

آن روز را هنوز خوب یادم مانده. وقتی مامور مخابرات امتحانش می کرد، زنگش غریبه بود میانمان. او که رفت، ما ماندیم و این خبرچین بی زبان. دایره وار دورش حلقه زده بودیم. مادرم دو زانو کنار من نشسته بود. بی تابی اش را می شد از نفس های کوتاه و لبخند نازکی که ساعت ها بود از لبانش محو نمی شد، به خوبی جستجو کرد.

اولین تماس را پدرم گرفت. صحبتش با علی، پادوی مغازه اش که تمام شد، گوشی را آهسته گذاشت و بلند شد. مادرم با چشم هایش پدرم را برانداز کرد و لبخندش پررنگ تر شد. انگار منتظر همین لحظه بود.

پدر دستش را در جیبش فرو کرد و کلیدهای ریزی را بیرون آورد. تلفن را آهسته از روی میز کند و لحظه ای با زیر آن وَر رفت. آن را روی میز گذاشت و بی هیچ کلامی خارج شد.

نگاه پرسشگر من که به مادرم معطوف شده بود، تنها زمزمه کوتاهی را از لب هایش شنید که می گفت:

صفرش را بست ...




برچسب ها: برگهای پاییزی، پاییز، برگ، تلفن، داستان کوتاه، مسعود جعفرزاده،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 خرداد 1391 توسط مسعود جعفرزاده
نمایش نظرات 1 تا 30